eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
157 دنبال‌کننده
628 عکس
28 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
همه فکر میکنن دستای قیچی فقط برای بریدن ساخته شدن… ولی من با همین دستا گل‌ها رو شکل میدم، موها رو کوتاه میکنم، و کاغذهایی میسازم که مردم همیشه نگهشون میدارن. تو هم همینطوری‌ای، مگه نه؟ بال‌هات آبی‌ان، ولی من حس کردم که تاریکی توشونه — تاریکیای که تهش یکم نور داره. مثل غروب… وقتی خورشید میخواد بره ولی آخرین نورش رو به آسمون قرض میده. مردم از چیزایی که نفهمیدن میترسن. من ازشون ترسیدم، تو هم شاید. ولی ببین، ما اینجام و هنوز بازی میکنیم — من با دستای قیچی، تو با بال‌های آبیت. پس بیا بهشون بفهمونیم که عجیب بودن، تنها راهِ قشنگ بودن نیست… فقط راهِ ماست. 🌘
Edward Scissorhands✂️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از پری‌کوچک‌غمگین
کتاب سمفونی‌مردگان اثر عباس‌معروفی. سمفونی مردگان در اصل،داستان یک خانواده‌ی ازهم‌گسیخته‌ی ایرانی از سال ۱۳۱۳ تا ۱۳۵۵ در اردبیل است و در درجه‌ی دوم، تقابل و رویارویی دو برادر با باورها و شخصیت‌های متفاوت را روایت می‌کند.آیدین، برادر بزرگ‌تر که شخصیت محبوبی در سمفونی مردگان دارد به تحصیل، کتاب‌خواندن و سرودن شعر علاقه دارد اما با مخالفت پدر زورگویش مواجه می‌شود. آیدین مدام با پدرش در کشمکش است؛ پدر دائم با آیدین مخالفت می‌کند و سد راه او و آرزوهایش می‌شود. برادر کوچک‌تر،اورهان، متعصب و منفعت‌طلب، می‌خواهد راه پدر را در تجارت دنبال کند. مادر خانواده زنی منفعل و فرمان‌بردار از پدر است اما مدافع آیدین است و برای او دل می‌سوزاند. آیدا، خواهر دوقلوی آیدین، دختری کم‌حرف و ظریف است. آیدین هرچه می‌گذرد خود را تنهاتر می‌بیند و به دامن کتاب‌هایش پناه می‌برد. تا اینکه دیگر نمی‌تواند زورگویی پدر و برادرش را تاب بیاورد، خانه را ترک می‌‌کند و در زیرزمین کلیسایی مخفی می‌شود. هشدار: ادامه‌ی مطلب بخش‌هایی از داستان را فاش می‌کند! آیدا پس از ازدواج و ناکامی‌ای که برایش حاصل می‌شود خودکشی می‌کند البته این خانواده عضو دیگری هم دارد: یوسف، بزرگ‌ترین پسر خانواده او در جریان حمله‌ی روس‌ها و در حادثه‌ای دچار معلولیت می‌شود و زندگی نباتی پیدا می‌کند آیدین نیز پس از فرار خانه و رفتن به کلیسا عاشق دختر مسیحی زیبایی به نام سورملینا می‌شود. آن‌ها بعد از گذشت دو سال با هم ازدواج می‌کنند آیدین در این هنگام باخبر می‌شود که خواهرش خودسوزی کرده و به همین دلیل به خانه برمی‌گردد ... از شهرساختگی به اقیانوس زیبا🕯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در روزگاران کهن، زمانی که زمین هنوز بوی خاکِ نوپا می‌داد، خورشید و ماه نه در آسمان، که در قلمرویی از نور و سایه، کنار هم زندگی می‌کردند. خورشید، پادشاهی با رداهای زرین و قلبی جوشان بود که تمامِ جهان را با گرمایِ شورانگیزش به وجد می‌آورد. ماه، بانویی از جنس بلورِ سرد و نقره‌ای بود که با هر قدمش، ستاره‌ها در دامنِ شب می‌روییدند. آن‌ها چنان به هم دل بسته بودند که وجودشان در هم تنیده بود؛ خورشید به ماه می‌تابید تا او را در آغوش بگیرد و ماه با خنکایِ حضورش، آتشِ سرکشِ خورشید را به توازن می‌رساند. اما «زمان»، که نگهبانِ نظمِ هستی بود، حکم کرد که جهان برای دوام یافتن، به نوبت نیاز دارد. زمانِ ایستادنِ آن‌ها کنار هم، به پایان رسیده بود. آن‌ها را به دو سویِ افق راندند؛ خورشید به اوجِ روز تبعید شد و ماه به عمقِ شب. از آن روز، عشقِ آن‌ها به یک «جستجویِ ابدی» بدل شد. خورشید هر روز با اشتیاقی سوزان، تمامِ گنبدِ آسمان را می‌دود تا شاید ردِ پایی از ماه بیابد. و ماه، در حسرتِ آن گرمایِ گم‌شده، هر شب رخساره‌اش را به سمتِ افق می‌گرددر ازل، آنگاه که آسمان تنها تاریکی بود و ستارگان هنوز در دلِ شب متولد نشده بودند، خورشید، آن روحِ آتشین و پرشور، دل به ماه، آن گوهرِ سرد و پر رمز و راز سپرد. عشقشان، در میانِ خلأِ بی‌کران، شعله‌ور شد؛ عشقی ناگهانی و سوزان، اما ابدی و دست‌نیافتنی. خورشید، با تمامِ وجودش، نور و گرما می‌پراکند تا شاید بتواند سرمایِ نهفته در قلبِ ماه را ذوب کند. هر طلوع، فریادی بود از اشتیاقِ او؛ هر پرتو، نوازشی بود که آرزو داشت تا ابد بر چهره‌ی او بتابد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا