eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
157 دنبال‌کننده
628 عکس
28 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
Edward Scissorhands✂️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از پری‌کوچک‌غمگین
کتاب سمفونی‌مردگان اثر عباس‌معروفی. سمفونی مردگان در اصل،داستان یک خانواده‌ی ازهم‌گسیخته‌ی ایرانی از سال ۱۳۱۳ تا ۱۳۵۵ در اردبیل است و در درجه‌ی دوم، تقابل و رویارویی دو برادر با باورها و شخصیت‌های متفاوت را روایت می‌کند.آیدین، برادر بزرگ‌تر که شخصیت محبوبی در سمفونی مردگان دارد به تحصیل، کتاب‌خواندن و سرودن شعر علاقه دارد اما با مخالفت پدر زورگویش مواجه می‌شود. آیدین مدام با پدرش در کشمکش است؛ پدر دائم با آیدین مخالفت می‌کند و سد راه او و آرزوهایش می‌شود. برادر کوچک‌تر،اورهان، متعصب و منفعت‌طلب، می‌خواهد راه پدر را در تجارت دنبال کند. مادر خانواده زنی منفعل و فرمان‌بردار از پدر است اما مدافع آیدین است و برای او دل می‌سوزاند. آیدا، خواهر دوقلوی آیدین، دختری کم‌حرف و ظریف است. آیدین هرچه می‌گذرد خود را تنهاتر می‌بیند و به دامن کتاب‌هایش پناه می‌برد. تا اینکه دیگر نمی‌تواند زورگویی پدر و برادرش را تاب بیاورد، خانه را ترک می‌‌کند و در زیرزمین کلیسایی مخفی می‌شود. هشدار: ادامه‌ی مطلب بخش‌هایی از داستان را فاش می‌کند! آیدا پس از ازدواج و ناکامی‌ای که برایش حاصل می‌شود خودکشی می‌کند البته این خانواده عضو دیگری هم دارد: یوسف، بزرگ‌ترین پسر خانواده او در جریان حمله‌ی روس‌ها و در حادثه‌ای دچار معلولیت می‌شود و زندگی نباتی پیدا می‌کند آیدین نیز پس از فرار خانه و رفتن به کلیسا عاشق دختر مسیحی زیبایی به نام سورملینا می‌شود. آن‌ها بعد از گذشت دو سال با هم ازدواج می‌کنند آیدین در این هنگام باخبر می‌شود که خواهرش خودسوزی کرده و به همین دلیل به خانه برمی‌گردد ... از شهرساختگی به اقیانوس زیبا🕯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در روزگاران کهن، زمانی که زمین هنوز بوی خاکِ نوپا می‌داد، خورشید و ماه نه در آسمان، که در قلمرویی از نور و سایه، کنار هم زندگی می‌کردند. خورشید، پادشاهی با رداهای زرین و قلبی جوشان بود که تمامِ جهان را با گرمایِ شورانگیزش به وجد می‌آورد. ماه، بانویی از جنس بلورِ سرد و نقره‌ای بود که با هر قدمش، ستاره‌ها در دامنِ شب می‌روییدند. آن‌ها چنان به هم دل بسته بودند که وجودشان در هم تنیده بود؛ خورشید به ماه می‌تابید تا او را در آغوش بگیرد و ماه با خنکایِ حضورش، آتشِ سرکشِ خورشید را به توازن می‌رساند. اما «زمان»، که نگهبانِ نظمِ هستی بود، حکم کرد که جهان برای دوام یافتن، به نوبت نیاز دارد. زمانِ ایستادنِ آن‌ها کنار هم، به پایان رسیده بود. آن‌ها را به دو سویِ افق راندند؛ خورشید به اوجِ روز تبعید شد و ماه به عمقِ شب. از آن روز، عشقِ آن‌ها به یک «جستجویِ ابدی» بدل شد. خورشید هر روز با اشتیاقی سوزان، تمامِ گنبدِ آسمان را می‌دود تا شاید ردِ پایی از ماه بیابد. و ماه، در حسرتِ آن گرمایِ گم‌شده، هر شب رخساره‌اش را به سمتِ افق می‌گرددر ازل، آنگاه که آسمان تنها تاریکی بود و ستارگان هنوز در دلِ شب متولد نشده بودند، خورشید، آن روحِ آتشین و پرشور، دل به ماه، آن گوهرِ سرد و پر رمز و راز سپرد. عشقشان، در میانِ خلأِ بی‌کران، شعله‌ور شد؛ عشقی ناگهانی و سوزان، اما ابدی و دست‌نیافتنی. خورشید، با تمامِ وجودش، نور و گرما می‌پراکند تا شاید بتواند سرمایِ نهفته در قلبِ ماه را ذوب کند. هر طلوع، فریادی بود از اشتیاقِ او؛ هر پرتو، نوازشی بود که آرزو داشت تا ابد بر چهره‌ی او بتابد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می‌گویند پیش از آنکه زمان به دو نیمه‌یِ روز و شب تقسیم شود، خورشید و ماه در آغوشِ هم در آسمانی واحد می‌زیستند. آن‌ها نه دو پدیده، که یک روح بودند که در دو کالبدِ آتش و نقره، تنها یک ضربان داشتند. اما تقدیر، که از کمالِ مطلق می‌هراسید، حکم به جدایی داد. به آن‌ها گفته شد: «تنها زمانی می‌توانید جهان را به تعادل برسانید که هرگز هم‌زمان در یک افق دیده نشوید.» از آن روز، خورشید در جاده‌ای از آتش گام برمی‌دارد تا جهان را از تاریکی حفظ کند، و ماه در سکوتی ممتد، میانِ ستاره‌ها می‌لغزد تا ویرانه‌هایِ به جا مانده از سوزشِ خورشید را با مرهمِ سردِ نقره‌ای‌اش بپوشاند. افسانه می‌گوید که آن‌ها برایِ دیدنِ یکدیگر، ترفندی زیرکانه ابداع کردند: «خسوف». هر هزار سال یک‌بار، وقتی اشتیاقِ این دو به اوج می‌رسد، خورشید از شکوهِ خود می‌کاهد و ماه از خنکایِ خود دست می‌کشد تا برای لحظه‌ای کوتاه، در یک هم‌سوییِ ممنوعه، بر لبه‌یِ آسمان به هم تکیه کنند. می‌گویند در آن لحظه که جهان در سایه‌ای عجیب فرو می‌رود، زمان می‌ایستد. نه روز است و نه شب؛ تنها آن‌قدر زمان باقی می‌ماند که آن‌ها بی‌کلام، یکدیگر را لمس کنند و دوباره، با زخمی از آن دیدارِ کوتاه، به تبعیدِ ابدیِ خود بازگردند. به همین دلیل است که خورشید همیشه در غروب، سرخ و سوخته به نظر می‌رسد؛ او رنگِ خونِ دلتنگیِ خود را بر افق می‌پاشد، به این امید که شاید ماه در آن سویِ زمین، سرخیِ عشقِ او را ببیند و در تاریکی، به یادش بتابد.