جایزهٔ نوبل یکی از معتبرترین جوایز جهانی است که هر سال به افراد یا نهادهای برجسته در حوزههای **فیزیک، شیمی، پزشکی، ادبیات، صلح و اقتصاد** داده میشود.
این جایزه طبق وصیت **آلفرد نوبل**، دانشمند و مخترع سوئدیِ دینامیت، ایجاد شد. او در سال ۱۸۹۵ بیشتر ثروتش را وقف کرد تا از کسانی تقدیر شود که «بیشترین سود را به بشریت رساندهاند». نخستین جوایز نوبل در سال **۱۹۰۱** اهدا شدند.
دلیل اصلی ایجاد این جایزه، تلاش برای اصلاح میراث و پاک کردن نام آلفرد نوبل از یک تصویر منفی بود.
داستان از اینجا شروع شد که در سال ۱۸۸۸، برادر بزرگتر آلفرد نوبل به نام «لودویگ نوبل» درگذشت. اما یک روزنامهنویس فرانسوی به اشتباه فکر کرد که خودِ آلفرد نوبل مرده است!
این روزنامه تیتر نوشت:
«مرگ یک فروشنده مرگ!»
در متن مقاله نوشته شده بود که آلفرد نوبل با اختراع «دینامیت»، راهی پیدا کرده بود که راحتتر و سریعتر آدمها را بکشد و ثروتمند شود. دیدن این تیتر، آلفرد نوبل را شوکه کرد. او از اینکه پس از مرگش به عنوان کسی که ابزارهای کشتار را ساخته، در تاریخ ثبت شود، بسیار ترسید و رنجید.
او نمیخواست به عنوان یک «تخریبگر» در یادها بماند. بنابراین، تصمیم گرفت تمام ثروت عظیمی که از طریق صنعت دینامیت به دست آورده بود را وقف ایجاد جایزهای کند که به جای «تخریب»، از «سازندگی، دانش و صلح» تقدیر کند.
در واقع، جایزه نوبل راهی بود تا او نام خود را از دنیای جنگ و مرگ، به دنیای علم، فرهنگ و صلح تغییر دهد.
«میراثی از جنس نور»
آلفرد نوبل ثابت کرد که هیچوقت برای تغییرِ داستانی که از ما در ذهن جهان باقی میماند، دیر نیست. او که با اختراع دینامیت، سایهای از ترس بر نام خود افکنده بود، به جای فرار از حقیقت، آن را با ثروتش به چراغی برای آیندگان تبدیل کرد. جایزه نوبل، صرفاً یک تقدیرنامه یا پاداش مالی نیست؛ بلکه بزرگترین عذرخواهیِ تاریخ از بشریت است. نوبل به ما یاد داد که میتوانیم از آوارِ اشتباهات گذشتهمان، سکویی برای پروازِ علم و صلح بسازیم. او موفق شد مرگ را به نامی جاودانه در مسیر حیات گره بزند.
+ستاره ها را میبینی اندی؟ تا وقتی حتی یک ستاره در آسمان باشد، تو میتوانی هر کاری را انجام دهی
-شاید حق با تو باشه، اما وقتی من به اسمان نگاه میکنم، یک تاریکی مطلق میبینم، یک بار تمام ستاره ها در مقابل چشمانم سقوط کردند
چطور به او بگویم چشمهایش اشتباه دیده در حالی که به چشم هایش ایمان دارم حتی اگر دروغ بگویند.
هدایت شده از کاستِرا
شب، آرامآرام از دیوارها بالا میرفت. ساعت روی دیوار چیزی را نشان میداد که شبیه زمان بود، اما عقربهها گویی فقط به دور یک زخم قدیمی میچرخیدند. هیچچیز سر جای خودش نبود؛
صدایی از انتهای راهرو میآمد، نه آنقدر واضح که بشود منشأ آن راتشخیص داد، نه آنقدر مبهم که بشود نادیدهاش گرفت. اسمم را کسی صدا نزد، اما مطمئن بودم که باید جواب میدادم. در را که باز کردم، اتاقی آنجا نبود؛ فقط تاریکی بود و تاریکی..
آینهی گوشهی دیوار، چهرهای را نشان میداد که شبیه من بود، اما چشمهایش غریب بود؛ انگار کس دیگری از آنسوی آینه به تماشای من ایستاده بود. لبهایش تکان خورد، شاید چیزی گفت، شاید فقط یادم انداخت که بعضی صداها را نباید شنید. پشت سرم صدای بسته شدن در آمد، ولی وقتی برگشتم، در هنوز باز بود.
نمیدانستم از خانه بیرون رفتهام یا تازه واردش شدهام. پلهها پایین میرفتند و همزمان بالاتر میآمدند. هوا سرد بود، اما عرق از پشت گردنم پایین میلغزید، انگار کسی خیلی نزدیک ایستاده باشد؛ آنقدر نزدیک که نفس نکشد، فقط نگاه کند.
ترس قلبم را میشکافت و به عمقِ جانم رسوخ میکرد.
تاریکی قصد رفتن نداشت.
از طرف: @The_sound_of_paper
تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/443877010Cb47ef2bbda