ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
چشمهایش را بست و باز کرد، حس میکرد هربار که اینکار را انجام میدهد، چیزی را فراموش میکند، دوباره چ
زمانی که تاریکی همه جا رو به تصرف خودش در آورده بود، چشم های اُراین هم درست مثل هر چیز دیگری دست از کار کشید و بسته شد. اما خورشید زودتر از پشت کوه درامد، در حالی که اُراین آرزو میکرد، نور راهش را دیرتر پیدا کند.
اما مگر میشود خانه را فراموش کرد؟ شاید پاسخ اینجا منفی شود، اما اره میشود، اُراین روزی خانه را هم فراموش خواهد کرد همانطور که قبل تر ها خودش را از یاد برد.
همهی اتفاقات میافتد، صدا ها، تصاویر، منظره ها، همه چیز درست مثل هر روز است، با این تفاوت که امروز اُراین به سوی درمان میرود، درمان چشم هایش که دیگر مثل قبل شفاف نیست، تیز و برنده، رنگی و زیبا هم نیست.
نگاه کردن به دیوار های چرکی و انتظار کشیدن پشت در اتاق دکتر کار آسونی نیست، در حالت عادی هیچ چیز اسون نیست، لبخند زدن، گریه کردن، راه رفتن، بهتر بگم هر فعلی که شما در نظر دارید انجامش برای اُراین اسون نیست، اما اون حالا اینجاست، منتظر و نگرانه، نگران از واقعیت، اُراین همیشه از واقعیت ها دور میشد، ازشون فرار میکرد، اما حالا قرار این واقعیت ها محکم بخورن تو صورتش.
حالا نوبت اُراین میرسه که بره تو اتاق، اتاقی که ازش واهمه داره پس همهی اون ذرههای شجاعتش رو جمع میکنه، در رو باز میکنه؛ فکر میکنید حالا چه اتفاقی میافته؟ سادهاست، شجاعتی که از گوشه و کنار با هزار تا زحمت جمع و جور کرده بود فرار میکنه، از داخل دستهای اُراین سر میخوره و میفته رو زمین و نابود میشه.
دکتر ها هم عجیب هستند، مثل یک قشر خاص از جامعه، اما باز دوباره خودشون قشر های مختلف دیگه ای هم دارن، اُراین از ارتفاع میترسه، از حرف زدن، از اون ارتباط چشمی که آدم هارو میبلعه هم میترسه، اره اُراین حتی وقتی به آینه هم نگاه میکنه سراسر ترسه.
حالا این بار عقربه ها همسوی خواستهی اُراین میچرخند، میچرخند که زمان بگذره، که حرف ها تموم بشه و همونطور که دکتر گفت، اُراین هم مثل همهی آدم ها دنیا رو ببینه و دیگه عملا کور نباشه.
اُراین نزدیک رو خوب میدید، شایدم عالی، اما دور مهم تره مگه نه؟ مثلا آخر اون راه، مسافت بین آدم ها یا فاصلهاش از تاریکی، از اون هیولای ترسناک زیر تختش.
اُراین عینکش رو گرفت اما می ترسید، همونطور که من ترسیدم و حسش کردم، نه، اینطور نیست، ما از عینک زدن یا خود عینک نمیترسیم یا از تفاوت با بقیه، اینکه اونا با چشم هاشون ببینن اما ما دیگه نتونیم؛ اُراین و من از اون فاکتور میترسیم، از اون اعداد، از قیمت، اره از پولش میترسیم، چون اونقدر پول نداریم؟ نمیدونم شاید فقط چون اون اعداد صفر های زیادی جلوشون دارن و ما همیشه از صفر ها میترسیم، صفر دایره اس، با اینکه هیچیه، اما میتونه به تنهایی یه ارزش بی نهایت به اعداد بده، اون اعداد رو بزرگ و ما رو کوچیک میکنه، ما رو تو خودش زندانی میکنه، باعث میشه مدام دور خودمون بچرخیم.
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
من از فردا می آیم
از فصل گرم آفتاب
از آن بهار سراب
از آن چشم های آبی بی قرار
از آن لبخند کاغذی
از آن دریای شادی
من از فردا می آیم
از زمستانی بی برف
و پاییزی بی باران
ارام ارام
من از فردا می آیم
با دستانی پر ز نور
و جنگلی دورِ دور
از آن جادههای خاموش
از آن پنجرههای غبار
از آن خانههای بیچراغ
و کوچههایی پر از انتظار
من از فردا می آیم
گر چه خسته
گر چه دلشکسته
بال و پر شکسته
من از فردا می آیم و دیروز
هنوز در پشت من ایستاده است
_
نیلوفر
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
ولی دکتر یبار رفتم گفتم دارم میمیرم میشه فقط برا زنگ ورزشم گواهی بدی گفت نععع😐
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ولی دکتر یبار رفتم گفتم دارم میمیرم میشه فقط برا زنگ ورزشم گواهی بدی گفت نععع😐
رفتم دکتر سرما خورده بودم، بهم قرص معده داد، نمیفهمم حالا من نگفتم گلوم درد میکنه مگه دکتر خودش با چوب بستنی ندید؟