eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
157 دنبال‌کننده
627 عکس
29 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابی که شاید الان کسی راجبش چیزی ندونه، خودمم چیزی نمیدونم، حقیقت تلخیِ اَلِک ولی اره من به خاطر تو شروع به خوندنش کردم و حالا، حالا این کتاب فقط کتاب نیست. شاید عجیب باشه، اما کاش می‌توانستم تمام کتاب هایی که جا گذاشتی را بخوانم، همان هایی که رنگ صفحاتش از بین می‌رود و شکننده‌ میشوند، کاش بتوانم در تمام کتاب هایت مثل خودت زندگی کنم، کاش تو را در بین کتاب‌هایت پیدا کنم، لا‌به‌لای‌ صفحات، درون کلمات، گو‌شه کنار ورقه‌ها. چطور ادامه دهم وقتی خودت بازی کاش‌ها را با آدم ها‌ بلدی. گفتی چرا کتابت را خراب کردم، چرا سبزش کردم، اما کتابت خودش رویید، شوقم ناگهان جوانه زد، کاش وقتی برای آخرین بار کتاب را می‌خواندی لای صفحات خودت را برایم باقی میگذاشتی، دیدی چه شد دوباره کاش آمد سر جمله‌ام. یادم نمی‌آید، خاک بگیرد این حافظه‌ و بازیش با من را، اما تو به من نوشتن یاد دادی، خواندن، درست زندگی کردن، خوب بودن، اره خوب بودن اَلِک، تو خوب‌ترین ادمی بودی که دیدم، تو بهترین بودی، کاش میتوانستم خاطراتمان را در یک ظرف جمع کنم، تو اولین هایم را دیدی، اولین سعی، شکست، تو صداقت و دروغم را دیدی، من را دیدی، اما ایا واقعا دیدی؟ یا همه چیز در خیالم بود، من برایت اولین نوشته ام را خواندم و تو برای ابد اولین خواهی ماند، اولین من.
"کاری که شد رو دیگه نمیشه درست کرد"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝓞𝓻𝓲𝓸𝓷 𝓟𝓪𝔁
گاهی ریه هام خسته میشن انگار دلشون نمیخواد دیگه هوایی درونشون جریان پیدا کنه ای کاش راه دیگه هم برای نفس کشیدن وجود داشت... اوراین پکس عزیز؛ تو‌ هم دیدی؟ فاجعه بود. به نظرت راهی برای جلوگیری از این فاجعه ها هست؟ آخه چطور میشه جلوی اشتباهات رو گرفت... اسمشون روشونه ، اشتباه! فقط وقتی رخ میده میفهمیم اشتباه کردیم ، چون اگه از اول میدونستیم اصلا انجامش نمیدادیم... خب ، اگه راهی برای درمان وجود داشته باشه چی؟ نمیدونم ، احساس میکنم اون تمام راه های ممکن رو رفته ، یا شایدم فرد دیگه ای باید تمام راه ها رو میرفته ، چمیدونم شاید اصلا فقط وانمود کنن تمام راه ها رو رفتن! ولی اون غریبه توی مدرسه میگفت یا راهی میسازیم یا راهی پیدا میکنیم! اوه ببخشید یادم نبود از اون دوران طلایی دو سال میگذره. ولی نه، شاید دوران طلایی همین الان باشه و بعدا تاریک تر بشه! راه درمان... اگه این یه فاجعه باشه ، مطمئنم که راهی هست که جلوش رو بگیریم، اما... اون میگفت تو برای این چیزا خیلی بجه ای... ازش پرسیدم شما که بزرگ شدین چی؟ یادم نبود که بزرگترا عادت کردن به این چیزا بخندن اونا میخندن! همه میخندن! حتی کوچکترا هم دارن بزرگ میشن و میخندن! این یه کابوسه و راهی برای بیدار شدن ازش وجود نداره:))) توی خواب فریاد میزنم و هیچکس حاضر نیست بیدارم کنه ، شاید چون همه توی همون کابوس دارن میخندن و خوشحالن:) یعنی تا ابد خوشحال میمونن؟ منکه اینطور فکر نمیکنم ، زندگی نمیتونه انقدر بیرحم باشه! نمیدونم ، شاید من متولد شدم که بین کابوس و بیداری دنبال راه شکستن این چرخه و درمان بگردم... و شاید یه شب توی همین حالت بمیرم... کی میدونه، گاهی وقت ها آدم ها نجات پیدا نمیکنن... ولی آخه... نمیتونم بپذیرم که داستان من همین باشه به نظر تو میتونم راهی پیدا کنم؟ تا اون موقع ، تلاش خودمو خواهم کرد...
هدایت شده از 𝓞𝓻𝓲𝓸𝓷 𝓟𝓪𝔁
Maybe tomorrow I won't feel this pain
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
گاهی ریه هام خسته میشن انگار دلشون نمیخواد دیگه هوایی درونشون جریان پیدا کنه ای کاش راه دیگه هم برا
گاهی ریه هام خسته میشوند و می‌خواهند از کار بیفتند، اما این اتفاق هرگز نخواهد افتاد، ریه‌های من برای ابد بالا و پایین میشوند، قلبم برای ابد محل زندگی باقی خواهد ماند، دست‌هایم برای ابد آغوشی امن و مناسب خواهند ساخت و ذهنم تا بتواند رشد می‌کند و هر روز به هدفش فکر میکند، به امید فردایی که درد به استخوانم نرسد، کارد رگ هایم را پاره و خونم زمین و دنیایم را فتح نکند. امید گم نشده که دنبالش بگردم یا شادی، تنها چیزی که گم‌ کرده‌ام چراغ در دستانم بوده، چراغی که با او از عدالت گفتم، از فرداهایی‌ که در انتظارشانم، دیروزها را هم گفتم، نه آنقدر که دلش بگیرد و نه آنقدر که فکر کند، کفش‌هایم‌ دروغین به این شکل در آمده اند؛ چراغ همین نزدیکی‌ هاست، مشغول جنگ با تاریکی شده، او هم اشتباه فهمید، او هم فکر کرد که تاریکی دشمن است، ترسناک و خون‌خوار و هیولاست، چطور به او بگویم همه یکی هستند، تفاوتی وجود ندارد و ما خودمان تفاوت را ساختیم و یادمان رفت چرا این کار را کردیم، چرا معیار گذاشتیم، گروه‌بندی کردیم و مثل کتاب های کتابخانه آنها را طبقه بندی کردیم. این پایان نیست و نخواهد بود، شاید شب ها دیوار های اتاقم، تختم و کمدم علیه‌ من شوند، اما صبح وقتی خورشید بالا بیاید، آنها درک خواهند کرد که من در جست‌وجوی چه بوده‌ام.