هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
«گذشته همیشه برای به یاد آوردن نیست،آرال...
بعضی چیزها فراموش میشن تا ما بتونیم ادامه بدیم»
خب طی حرکتی رفتم پارک و به آدم ها نگاه کردم، سعی کردم ببینم دارن چیکار میکنن، به چشم ها و رفتارشون نگاه کردم و بعد گفتم ایا کسی اینطور به من نگاه میکنه یا به کس دیگه ای، آیا کسی هست که انقدر سرش شلوغ نباشه تا بتونه به اطرافش هم نگاه کنه؟
"تندتر، تندتر، میخواهم به آسمان برسم، به ستارگان درخشان دست بزنم"♟
همهمه، صدای فریاد، صدای دوستی های بی بهانه، دوستی های از ته دل، دوستی هایی که دوست هستند اما نام یکدیگر هم نمیدانند، فریاد های شادی، زمین خوردن هایی که فردا بزرگ شوی یادت میرود، یادتان رفت، مگر نه؟ قهر کردن های ثانیه ای، لحظات زندگی، جایی که زمان باید میایستاد تا بازی ها تمام نشوند، دوست ها خداحافظی نکنند، شب نشود و ماه برای درخشش بیاید، شب شود و وقت رفتن، وقت خلوت شدن پارک، وقت تعریف های پشت سر هم، نفس نفس زدن ها و شوق فردا.
بچه ها که در صف میایستند تا سوار تاب شوند، دختر ها و پسر ها پشت سر هم، با شوق پرواز، پرواز به سوی آسمانی که به تاریکی رسیده.
متفاوتاند، هر کس به شکلی سوار میشود، به شکلی تاب میخورد، یکی همراه دارد و یکی ندارد، یکی پاهایش به زمین میخورد و یکی هم آنقدر کوچک است که فقط یکبار هلش میدهند، اوه خدای من، چطور آنقدر بزرگ شدیم؟ چطور شد که یادمان رفت، چطور شد که دیگر به پارکی نرفتم که از آن دل نمیبستم، باورش سخت است، بزرگ شدیم، بزرگ شدم؟
تو بگو دروغ است، بگو کودکیم، ما دروغ بگویم به جهنم میروم اما تو که نمیروی، پس بگو تا خیال ببافم، تا با شوقی بی حد منتظر فردا شوم.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
"تندتر، تندتر، میخواهم به آسمان برسم، به ستارگان درخشان دست بزنم"♟ همهمه، صدای فریاد، صدای دوستی ها
پسری که سوار تاب شده بود، چشم هایش را بسته بود و دهانش را باز کرده بود، میخواست ستاره ها را قورت دهد؟