eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
155 دنبال‌کننده
626 عکس
29 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی قلم تکه‌تکه‌اش را در دست گرفت که بنویسد حس کرد چیزی در درونش نیست، چیزی را گم کرده، جا گذاشته، حس کرد قادر نیست همه چیز را بنویسد؛ می‌خواست بنویسد که خوانده شود نه اینکه برگه و دفتر هایش را درون کمد و خودش را درون اتاق و میان واژه‌هایی که روزی دوستش داشتند زندانی کند اما حالا همان واژه ها او را به زانو انداخته‌اند، خیالات کودکانه‌اش، خیال اینکه روزی بنویسد نه هر نوشتنی روزی برای تمام جهان بنویسد، به عنوان یک نویسنده‌، اما نه او هنوز هم داشت‌ اشتباه میکرد، می‌توانست فقط برای یک نفر بنویسد، اشتباه بنویسد و چرت‌‌و‌پرت اما فقط بنویسد اما خیالات بزرگ، آروز های محال دست و پایش را به زمین سردی که رویش می‌خوابید محکم بسته بودند؛ شاید روزی رویا، رویا نباشد، شاید روزی نوشته‌هایش را همه بخوانند، همه به قلمش، به چشم ها و دست های سیاهش ایمان بیاورند اما اگر هیچکس نخواند چه؟ اگر هیچ کس از قصه های با غین او با خبر نشد چه؟ اگر یک روز او رفت و نوشته‌هایش قبل‌تر از او رفته باشند چه؟ و اینجاست که می‌خواهم در تمام تاریکی شب غرق شوم، اینجاست که من میان ادم‌های بد و خوب، میان تاریکی و باریکه‌ی نور زانو میزنم و برای غم هر دو میسوزم، شما نمی‌دانید شاید نویسندگانی باشند که نویسنده نشدند که باقی نماندند که لابه‌لای‌ صفحات سنگین روزگار محو شدند، ایده‌ها و قصه هایشان دفن شد همانند قصه‌ی آلفرد، همانند دختری که با سفیدی و پاکی او را نوشته بود، او را خلق کرده بود اما وقتی یک شب به آینه نگاه کرد چیزی ندید، خودش را ندید فقط کسی را دید که نمیخواست ببیند، پسرکی دید که می‌دود به همه لبخند می‌زند، برای دوست و غریبه چای می‌ریزد و پای حرف‌هایشان می‌نشیند، خودش را دید در خاکستری‌های وجودش در قبرستان روحش، در زمان و جایی دور، صدای شکستن که آمد تازه فهمید کجا ایستاده وسط قصه‌اش بود، قصه‌ی دخترک زمستان، دختری که برای آمدن زمستان لحظه‌شماری میکرد، دختری که اولین آدم برفی آن سال را ساخت، اسمش را هم گذاشت آلفرد، آدم برفی‌اش دست داشت، چشم و یک لبخند به پهنای صورت هم داشت‌ اما بینی نداشت، قلب داشت‌ ولی یک هویج کم داشت، هویج ها گران بودند و دخترک هم پول نداشت حقیقت تلخش را بخواهید دخترک قصه‌ی ما به جز آدم برفی زمستان هیچ‌چیز دیگر نداشت شاید حتی او را هم نداشت آخر به کسی که فقط چند روز مهمان شود و بعد به شکلی از زندگی‌ات برود که انگار هرگز وجود نداشته هم می‌توان تکیه کرد؟ بله میتوان، وقتی هیچ‌کس را نداشتی باشی، که کسی نباشد که وقتی خسته میشوی در آغوشت بگیرد، دست هایت را گرم کند، یک لیوان چای نه کمی آب دستت دهد، میتوانی به سنگ داخل کفشت که آزارت می‌دهد هم وابسته شوی، سرتان را درد نیاورم با اینکه درد را برعکس هم بخوانیم درد است، با اینکه تنها سه حرف دارد اما مگر می‌شود قصه را بدون او تمام کرد وقتی خودش آن را آغاز کرده، دخترک به آلفرد چشم دوخت و خوابش برد مثل دخترک کبریت فروش که آخرین کبریت را روشن کرد و چشم هایش را بست، دخترک هم آخرین اشکش را ریخت، فرود دانه‌های برف را روی صورتش حس کرد و چشم هایش را بست؛ هیچکس بعد اینجا را نخواند اما واقعیت همیشه پیدا میشود، آلفرد برای دخترک‌ برف گریست، برای خودش نه برای فرزندش، فرزندی که همانند او حق زندگی نداشت. اما حالا شاید شادی دور باشد، شاید حالا همه چیز تاریک باشد اما بیایید فکر کنیم که آدم برفی او را به دنیای خودش برده، دنیایی روی خورشید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خونـه درختے
GANGSTER GANG6782ce88-4621-4c9e-bdfb-383d044c20db.mp3
زمان: حجم: 2.9M
I will meet you at the graveyard Where you lay down, where you stay now Faced up, cold heart, no longer by my side now Wish we were together, now I don't know when I will see you
واقعا، فقط می‌تونم بگم شاهکار
هدایت شده از وِی‌گفت:"
پدربزرگ همیشه میگفت دلتنگی درده. اما درد رو میشه با دارو تسکین داد. هرچند این دارو، برای هر کس متفاوته. مثل بیمارایی که دارو هاشون از بیمار قبلی عجیب و غریب تره. پدربزرگ منم دردشو تسکین میداد، با دخترش، با نوه هاش. پدربزرگم دلتنگی های زیادی تو زندگیش داشت. اون دلتنگ مادرش بود، دلتنگ بچه هاش که ازدواج میکردن و میرفتن سر خونه زندگی، دلتنگ نوه هاش که دونه به دونه میرفتن مدرسه. گاهی میتونست دلتنگی هاش رو تسکین بده، مثلا وقتی یاد مادرش می‌افتاد، من رو صدا میزد. میگفت تو هم اسم مامانمی، ننهٔ منی. یا یسری موقع ها چای میخورد. باور کنید، چای خوردن براش معجزه بود. البته که یه دیزی مشتی هم خوب حالش رو جا می‌آورد. ولی گاهی، نمی‌تونست دارویی برای دردش پیدا کنه. برای همین، میشست یه گوشه، به دیوار خیره میشد، نوحه میخوند برای دل داغ دیدهٔ زینب. تا اون موقع، دلیل دردای پدربزرگم رو نمی‌فهمیدم. تا این که، به حرفای پسرخالهٔ کلاه قرمزی رسیدم. خاک گرفت، پس نداد. گفتن خاک سرده، مهر مرده از دل آدم میره بیرون، ولی، از دل من نرفت. الان منم باید دردمو تسکین بدم. میشینم یه گوشه، به دیوار خیره میشم، بالشتمو بغل میکنم، میزنم زیر گریه. یا یسری موقع ها هم بلند میشم، دور تا دور اتاقم راه میرم، با آهنگام همخوانی میکنم: «اما افسوس، تورو خواستن، دیگه دیره.. دیگه دیره..» - میکائیل بیانکی "رِن"
خاک گرفت، پس نداد.