《جادو کن اندی، جادو کن》
اندی، اندرسون، پسر نقاب ها، نقابی از غم و شادی، نقاب سیاه و سفید، نقابی که از تضاد شکل گرفته بود و حالا... حالا داشت تکهتکه میشد و اندی، شاهد نابودی خودش بود، اندی پسری بود که از دل تاریکی امده بود و دنبال نور کم سویی از زندگی بود تا با ان خورشید بسازد و سرنوشت واقعی اش را پیدا کند، اما مرگ سایه به سایه دنبال او میگشت تا همان نور کم سو را هم از او دریغ کند.
مرگ مثل یک تماشاگر صبور منتظر ایستاده و به اندی نگاه میکند. نگاهش سرشار از بوی نفرین ، درد و نفرت است.
اندی برای آن تماشاگرِ بیرحم، جادو میکند، دنبال جلب توجه از مرگ است؟ اگر نه پس دنبال چه میگردد؟
اندرسون، سعی داشت شعلهی شمعی را که سالها پیش خاموش شده بود، با جادوی خودش روشن نگه دارد؛ میخواست شمع را تبدیل به یک خورشید کند، در حالی که میدانست هر نوری که روشن میکند، هر وِردی که میخواند و هر جادویی که میکند، سایهی مرگ را بر دیوار پشت سرش بلندتر و هیولاییتر میسازد.
اندی از سایه ها وحشت داشت، شاید هم موضوع سایه ها نبودند؛ هرگز موضوع واقعی چیزی نیست که راجبش حرف میزنند و موضوع اصلی همیشه پشت چیزهای دیگری پنهان است، مثل گنجی که در اعماق یک جزیره گم میشود، نفرین میشود، اما اندی کاشف گنج است یا خود گنج؟ شاید هم همان روح گم شدهای باشد که هیچ ربطی به گنج و جویندهی آن ندارد.
اما جادوی اندی همان زیبایی بینقص، همان پرواز رویاها، یک اثر هنری که همه را به شگفتی خواهد انداخت، اما این جادو فقط با وجود اندی به واقعیت میپیوست و این جادو همیشه سهم او میشد، اما او، او دیگر کیست؟
جادویی که برای ابد به نام اندی باقی خواهد ماند، جادوی پروانه هایش بود که بالهای ظریفشان، به رنگ آبی آسمان شب بودند، آن پروانه ها میتوانستند هر چشمی را و هر روحی را حتی اگر دیگر چیز زیبایی درون آن ها نباشد را جادو کنند، اما دوباره این جادو هم فقط و فقط سهم او میشد، سهم همان کسی که در چشمهایش اقیانوس دارد طوفان به پا میکند، اما او، او دیگر کیست؟
اندی، پسر نقاب ها، سالهاست که گم شده، شاید لابهلای صفحات کتاب هایش، شاید درون لباسهای مورد علاقه اش و شاید درون لیلیوم سیاهش با سفیدی کم رنگ، شاید هم اصلا گم نشده، بلکه پنهان شده، از تاریکی یا نور.
اما روح او تا ابد متعلق به یک چیز خواهد ماند، به او، اما او، او دیگر کیست؟
اندی فرزند تاریکی بود شاید هم خود تاریکی، اما تنها یک چیز بود که او را از همه متمایز میکرد، او از تاریکی امده بود، چوبدستیاش با نیروی تاریکی جادو میکرد و جادویش فقط با وجود تاریکی پایدار میماند، اونه تنها تاریکی را میشناخت، بلکه او را درک کرده بود، با او بزرگ شده بود و بدون او لحظه ای نمیتوانست زندگی کند، پس چطور، چطور شد که به دنبال پیدا کردن نور افتاد، چطور شد که در جادوی خورشیدی او، جادویی که خورشید را تصاحب میکند، جادوی سرشار از نور او غرق شد؟
هدایت شده از سکوتنوشته_
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+راستش را بخواهی، دلم میخواست کسی در جایی منتظرم باشد.
_کسی نبود؟
+نه! هیچکس. هیچکس حتی برایش مهم هم نبود.
_زندگی همین است عزیز من. کسی اهمیت نمیدهد. هیچکس نمیپرسد و نمیخواهد بداند.
+اما چرا همیشه زندگی انسانهای خوب را در تنگنا قرار میدهد؟ یا حداقل کسانی که سعی میکنند خوب باشند...
_مسئله اینجاست که زندگی به خوبها توجهی ندارد و زمان همه را یکسان میبیند.
+تو اینطور فکر میکنی؟ شاید هم حق با تو باشد. اما من میخواهم اینطور تصور کنم که خوبها به جای خوب میروند، زودتر از آنکه بدها به جای بد خویش بروند.
_زیبا فکر میکنی! اما هر اتفاقی هم که افتاد، عزیز من؛ روحت را پاک و بی آلایش و قلبت را زلال نگهدار. هیچ چیز و هیچکس، ارزش فراموش کردن خودت را ندارد!
_سکوت
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
+راستش را بخواهی، دلم میخواست کسی در جایی منتظرم باشد. _کسی نبود؟ +نه! هیچکس. هیچکس حتی برایش مهم ه
جوری که من این پسرم و جوری که دوست دارم برگردم به زمانی که برای اولین بار داشتم سریالش رو میدیدم.
نمیخواهم با غم شروع کنم، نمیخواهم سر آغاز تمام نوشتههایم غم باشد اما غمم دیگر شاخ و دم ندارم که!
شب های ابی، شب هایی که در آن تاریکی به آسمان زندگی میبخشید، فرار هایی که طعم آزادی واقعی را میداد. شاید واژه ها گم شوند و معنیهایشان جابهجا شود اما دوستی و واژهی مقدس دوست هرگز تغییر نخواهد کرد اما بیایید غم را وارد کنیم، خسته کننده نیست؟ کلمه بدون غم، آدم بدون روح، آدم بدون دوست، آدم بدون دوست، نمیدانم ولی لبخند میزنم، لبخندی از غم، دلتنگی، تعلق نداشتن، خلا و هیچ.
میدانید زمانی با او میدویدم تا به آن سوی زمین برسم، آن سویی که فقط خورشید دارد، همان سرزمین نور، مهاجر تاریکی میخواست فرمانروا خورشید شود! بشتابید که حقیقت دارد قصه میگوید از روی دیوارنگارههای غار، غار تنهایی، غار آلفرد؛ اما حالا او نیست، من هم نیستم و زمین خالی است، میدانید خلا چیست؟ من خلا هستم، بزرگ خلا.
سعی کردم فراموش کنم، دروغ بگویم، امید بکارم و فرار کنم اما چون انگار خسته بودم زیاد نتوانستم ادامه دهم پس آخر گیر افتادم و شکست خوردم، او رفته بود و من مجبور بودم در تاریکی تاریک تنها بمانم، با آدماهای آن سمت دیوار تنها سر کنم؛ حالا خیلی وقت است که عادت کردم، عادت کردم به نبودن، نماندن، نامرئی بودن، روح بودن، عادت کردم که یک روز خودم وسایلم را در بغلم بگیرم و در را باز کنم و بروم که ناپدید شوم جوری که انگار از اول هم اصلا وجود نداشتهام و واقعا انگار اصلا از اول هم وجود نداشتهام.
میدونم جالب در نیاوردم، کلمات تکرار شد و خب باز هم نوشتنم تموم شد و خودم قبلتر تموم شده بودم.