هدایت شده از وِیگفت:"
و آن روز
که ما گذشتیم
از دل رود بی پایان
و گذشتیم
از میان گل و لای فکر و خیالمان
و فریاد زدیم
شعار سنجاقک های آزاد را
و کنار زدیم
با همان انگشتان خاکی
ابر های گریان را
خورشید را دیدیم
بر فراز آسمان ها
و فرا خواندیم
پرستو را
که ای اَرغَوان
ای زیبای بیکران
این خبر را برسان
به همان کس که تو میدانی
در انتظار ایستاده
در انتظار بازگشت ما
به خانه
این خبر را برسان
و در کوچه های تنگ و تاریک فریاد بزن
که ما بازخواهیم گشت
با خنده هایی بی گلایه
- میکائیل بیانکی "رِن"
امروز از تو مینویسم مانند فردا، مانند دیروز، مانند هر روز عمرم، تو تمام نمیشوی حتی در ژرفترین های وجودم، در قعر آبی و خاکستریمن. میدانی هنوز به یاد دادم، هنوزم هم تو را مانند شعر های کتاب فارسی از حفظم، فقط کافیست از تو اثری ببینم تا همه چیز را به یاد بیاورم، کافیست خورشید ببینم و نامت را بر زبان بیاورم نه یک بار، نه صد بار، آنقدر نامت را بگویم که مانند عسل از گوشه و کنار دهانم جاری شود، نور که میبینم یاد چشمهای تو، یاد خودمان میفتم، یاد حرف ها، بگویم دروغ؟ حقیقت را میگفتی خورشید اما این من بودم که چشم و گوشم را بسته بودم به روی تو، به روی حرف های تلخت، میدانی خیلی وفت است که نامت را بر زبان نمیاورم، خیلی میگذرد از آخرین باری که به تو فکر کردم اما هنوز هم میدانی که بودی، کجا بودی و چقدر برایم مهم بودی، مهم نیست ابیمن، مهم نیست چگونه تمام شد، مهم نیست که تو مرا به یاد نداری، مهم نیست که فردا دیگر اسمت را به خاطر نیاورم و مدام نگاهت کنم و فکر کنم چقدر تو شبیه خاطرات منی، چقدر شبیه خورشیدی، مهم شروع داستان نبود، مهم اتفاق ها، لبخند های اول صبحی بود، مهم خورشید بود و نورش.
میدوید بدون دلیل از من فرار میکرد، از خودش، انگار هنوز هم فکر میکرد همان پسر بچهی خندان است، فراموش کرده بود که بزرگ شده، که قد کشیده، میدانید کجای ماجرا خندهدار است؟ فریاد میکشید و کمک میخواست، خیال میکرد میخواهم به او آسیب بزنین در صورتی که این من بودم که هروقت در آغوش او پناه میگرفتم با چاقویش مرا تکهتکه میکرد، مرا میدرید و نگاهم میکرد، لبخند میزد و دستی بر سرم میکشید و فریاد میزد که بزرگ که شوی یادت میروی، من هم یادم رفت، راست میگویم، یادم رفت که چطور تکههای قلبم را جمع کردم و دفن کردم، چطور صبح ها خودم را جمعوجور کردم فقط برای اینکه او به من نیاز داشت، یادم رفت که همهچیز سر من خراب شد...
فریاد میزند که او میخواهد مرا نابود کند، انگار نابود نشده اما من که میخواهم او را بسازم، تکههای قلبم را به او دهم تا جاهای خالی درونش را پر کند، که دیگر ناقص نباشد، که بالاخره چمدانم را ببندم، در را باز کنم و برای همیشه از کنار او بروم، اما میدانید او فرار میکند، مرا تاریکی خطاب میکند در حالی که من نور بودم، بودم، خورشیدی بودم که از آسمان سقوط کرد، دیگر به دنبالش ندویدم، او به سمت نور رفت، نوری که من مدت ها بود که راهش را دنبال کرده بودم، آخرش به تاریکی میرسید، به من.
میگویند قدرت ندارم انگار نمیدانند من بودم که برای اولین بار این واژه را به زبان اوردم، فرمانروای تاریکی قدرت را بر همه چیز برتر دانست، شاید داستانش با درد به اتمام رسید اما هیچکس انکار نمیکند که ا قدرت مطلق بود.
پرنده ها در آسمان سرخ پرواز میکردند و من به این فکر میکردم که چطور خون جاری از چشمانم به آسمان رسیده.