ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
سلامتِ روانِ که بر باد میره نه برگ های پاییز!
فقره که داره میاد نه سرمای زمستون!
هدایت شده از تسخیرشده.
ما همه بشر بودیم، تا اینکه مذهب،از یکدیگر جدایمان ساخت سیاست بینمان دیوار کشید و ثروت، از ما طبقه ساخت.
هدایت شده از قلمو های جوهر پسند
آن شب، چیزی در قلبش خشکیده بود که در قطرهی اشکِ معصوم چشمانش هم قابل دیدن بود.
کلمات روی زبانش خشکیده بودند و فقط میتوانست همین کلمه را از کنج قلبش بیرون بیاندازد:
_ ترسو!
درست میگفت
انسان زندانی ترسهایش است؛ میترسد بنویسد که مبادا قلمش مانند یک نویسندهی قهار نباشد؛ میترسد بلند بلند بخواند چون صدایش روح و ذهنِ خسته را نوازش نمیکند؛ میترسد تراوشات ذهنش را روی کاغذ خالی بکشد چون فکر میکند رنگهای خیالاتش روی کاغذ جان نمیگیرد.
درست میگفت ماهمه ترسوییم چون
میترسیم عاشق شویم؛ میترسیم عشق بورزیم جوری که انگار در این دنیای پهناور برای همهی آدمها ناکافی هستیم و میمانیم.
و ترسناک ترین قسمت داستانِ غمانگیز ما این بود که آنقدر با این ترسهایمان زندگی میکنیم تا با ترسها و رویاهای بیجانمان خاک شویم و از یادها برویم.
درست میگفت من ترسو بودم.