دیروز ناتوان تموم شد، نمیخوام تکرار کنم چون انگار زیاد گفتم، کیت که کلا حرف نزد ولی ۴ صفحه گفت که لایق بود هر ۴ تاش هایلایتی بشه.
هدایت شده از ✐کتابخونهِ یه خدای کوچولو✎
“𝐼 𝑟𝑒𝑚𝑒𝑚𝑏𝑒𝑟 𝑡ℎ𝑖𝑛𝑔𝑠 𝑡ℎ𝑎𝑡
𝑛𝑒𝑣𝑒𝑟 ℎ𝑎𝑝𝑝𝑒𝑛𝑒𝑑, 𝑎𝑛𝑑 𝑓𝑜𝑟𝑔𝑒𝑡 𝑡ℎ𝑒 𝑡ℎ𝑖𝑛𝑔𝑠 𝑡ℎ𝑎𝑡 𝑚𝑎𝑑𝑒 𝑚𝑒.”
دیشب اینجا چمدونم رو بستم که برم حتی در رو هم باز کردم اما حس کردم شاید کسی خونه باشه، شاید امید هنوز توی کشو باشه، با خودم گفتم شاید برگرده، شاید یادش بیاد، شاید دلش تنگ شه، من چمدونم رو بستم که برم، که دوباره یه بخش از زندگی رو پشت سر بزارم اما نشد، حس میکنم مشکلی نیست اگه محدود کنم، اگه کمتر بیام، اگه بهش وابسته نشم، حتی دیشب برخلاف خودم حرف زدم، نمیدونم، من هنوزم چمدون به دستم و از پنجره به تاریکی نگاه میکنم.
ما یه پنکه داریم اسمش محموده، بعد این محمود با سایر دوستاش به ترتیب رتبه های ۱ و... کنکور ۴۰۷ان، حقیقتا همینقدر امید داریم!