جنگ تمام شد؛ جاده ها پر شد از قدمهای خستهای که به سمت خانهها باز میگشتند. طعم سرد ِپیروزی بر لبها نشست و همه بازگشتند، به جز آنهایی که سهمشان از این بازگشت تنها قابی بر دیوار شد و سکوتی که تا ابد در خانه باقی ماند و غمی که تا ابد در کنج دل ِمادر جا گرفت.
همهچیز گره خورده بود. صدای تیکتاک ساعت مثل پتکی بر ذهنش فرود میآمد. کتاب روبهرویش بود، اما فکرش هزاران فرسخ دورتر پرسه میزد. دلش فقط رهایی میخواست؛ خوابی عمیق، یک فنجان چایِ دارچین و تماشای لبخندِ آدمها. شاید آرامش همانجا میان لحظههای ساده پنهان شده باشد.
این مدت هیچچیز عادی نبود؛ با استرس، بلاتکلیفی و هزار فکر مختلف گذشت. نهاییها و کنکور برای خیلیها مهمه. از ته دل امیدوارم سهمِ همهشون از این روزها، آرامش، خبرای خوب و نتیجهای باشه که دلشون رو آروم کنه؛ و آخرش، لبخند مهمونِ لبشون باشه💙.
مجذوبِ کسانیام که ذرهبینِ نگاهشان بر جزئیاتِ دنیا متمرکز است؛ همانهایی که تغییرِ یک لبخند یا جابهجاییِ یک حس را زودتر از هر کسی لمس میکنند.