شبِ آخر است ؛ آخرین شبی که در میان این تپش های سخت، اشک میریزم.
گلویم با بُغض ملتهب میشد و میخواست از چشمانم بزند بیرون؛ از شما چه پنهان؟ گمان میکنم همه اینها از خیرهسر بازیِ بنده و قهر خداست وگرنه مگر آدمی میتواند اینقدر بیچشم و رو باشد؟ باری میآمد و در قلبم مینشست و باری میرفت و دیگر پیدایش نمیشد. او فکر میکرد میتواند مرا دیوانه کند و درست فکر کرد.