و امآن از آخرین صفحه از تقویم..
⁴⁰³ داره تموم میشه ؛
عجب سالی بودا
چه زود و طاقت فرسا گذشت ؛
یه سال پر از خاطره ؛
خندیدیم ، گریه کردیم ،
بعضی روزا دلمون گرفت ،
بعضی وقتا زمین خوردیم ،
و بعضی وقتا پرواز کردیم ،
رفاقت های جدید رو تجربه کردیم ،
از خیلی چیز ها گذشتیم ،
به خیلی چیز ها عادت کردیم ،
ولی خلاصه درس گرفتیم و بزرگتر شدیم.
یاد گرفتیم قدر لحظه ها رو بدونیم ،
امیدوارم باشیم ، قوی باشیم ..
خلاصه که رفیق خودت و پیروز ِ سال بدون .
حالا چشم به راه یه صفحه سفیدیم
یه سال نو ، یه فرصت نو ..
و امیدوارم تو سالِ جدید
هیچ چشمی بارونی نباشه،
حالِ دلتون خوب باشه ،
پر از اتفاقات قشنگ باشه ،
و به خواسته یِ دلی و قلبی و منطقی تون برسید :)
[ستایـش]
ولیمندلماونلحظهازبچگیمرومیخواد
کهوقتیتوماشینبهاسموننگاهمیکردم؛
ازخودممیپرسیدمچراهمهجاماهداره
دنبالممیاد.
و امآن از قصه تنهایی و امید ؛
قصهی صخرهای که در برابرِ طوفآنها
ایستاده و ریشههایی که در جستجوی نور،
به اعماقِ خآک سفر میکنند.
و شاید این صخره ؛ نمادی از انسان باشد؛
انسانی که در برابرِ سختیها قامتش خـَم
نمیشود و ریشههایش، همچنان به زندگـی
چنگ میزنند و شاید
این ریشهها یادآورِ خاطرات و آرزوهایی باشند
که در زیرِ خاکسترِ زمان مدفون شدهاند.
[ستایـش]
و گاهی دلِ آدمیزاد میگیرد ؛
مثل غروبِ یک روزِ پاییزی ،
سکوتی سنگین، و بغضی آرام در گلو ؛
اما خورشید فردآ دوباره طلوع خواهد کرد.