ولیمندلماونلحظهازبچگیمرومیخواد
کهوقتیتوماشینبهاسموننگاهمیکردم؛
ازخودممیپرسیدمچراهمهجاماهداره
دنبالممیاد.
و امآن از قصه تنهایی و امید ؛
قصهی صخرهای که در برابرِ طوفآنها
ایستاده و ریشههایی که در جستجوی نور،
به اعماقِ خآک سفر میکنند.
و شاید این صخره ؛ نمادی از انسان باشد؛
انسانی که در برابرِ سختیها قامتش خـَم
نمیشود و ریشههایش، همچنان به زندگـی
چنگ میزنند و شاید
این ریشهها یادآورِ خاطرات و آرزوهایی باشند
که در زیرِ خاکسترِ زمان مدفون شدهاند.
[ستایـش]
و گاهی دلِ آدمیزاد میگیرد ؛
مثل غروبِ یک روزِ پاییزی ،
سکوتی سنگین، و بغضی آرام در گلو ؛
اما خورشید فردآ دوباره طلوع خواهد کرد.
و امـیدوارم از تمـام سختیهایی کـه با هیچکس در مـیان نمیگذاری ؛ التـیام پیـدا کنی.