و امآن از قصه تنهایی و امید ؛
قصهی صخرهای که در برابرِ طوفآنها
ایستاده و ریشههایی که در جستجوی نور،
به اعماقِ خآک سفر میکنند.
و شاید این صخره ؛ نمادی از انسان باشد؛
انسانی که در برابرِ سختیها قامتش خـَم
نمیشود و ریشههایش، همچنان به زندگـی
چنگ میزنند و شاید
این ریشهها یادآورِ خاطرات و آرزوهایی باشند
که در زیرِ خاکسترِ زمان مدفون شدهاند.
[ستایـش]
و گاهی دلِ آدمیزاد میگیرد ؛
مثل غروبِ یک روزِ پاییزی ،
سکوتی سنگین، و بغضی آرام در گلو ؛
اما خورشید فردآ دوباره طلوع خواهد کرد.
و امـیدوارم از تمـام سختیهایی کـه با هیچکس در مـیان نمیگذاری ؛ التـیام پیـدا کنی.
و چه سنگیـن است سکوت ِشب،
که در ژرفای دِل میپیچد؛
ولیکن در دلِ این تیـرگی نیز
امیدی کوچک،چون ستارهای میدرخشد.
و گآهی در پیچ و خَـم دشواری گرفتار شدهای
چنـآن گرفـتار که گویی راه ِ فرار نیست
و افکـآرت همچون ابـرهآی تیـره و سنگین ،
آسـمـآنِ وسیع وجــودت را فـرا گرفـتهاند ؛
و احساس میکنی در دریایی از ابهام و
ناامیدی غرق شدهای..
امـآ بِدان،هیـچ ابری تا ابد پایدآر نمیماند؛
خورشید پشت آن ابرهآ منتظر است
تا دوبآره بدرخشَـد و تـو را روشن کند ؛
و تو از ایـن طـوفآن عبـور خواهی کـرد ،
مانند شخصی که بارها از دل ِخآکسترِ
ناامیدی برخآسته و دوباره جـوانه زده است.
[ستایـش]