حس میکنم تعادل احساساتم از بین رفته ؛
یا انقدر بی حس و ریلکسم که چیزی نمیتونه
عصبی و ناراحتم کنه یا انقدر حساسم که
کوچکترین چیزی عصبیم میکنه
حد وسطمو گم کردم...
کاش میشد آدم هروقت از دست خودش خسته شد ؛ خودش و یجا جا بزاره و برای همیشه بره دنبال یه زندگی جدید.
ب نظرم پاتریک احمق نبود فقط فهمیده بود توی این دنیا احمق بودن تنها راه فرار از مشکلاته .
دلم برا زمانی که تنها دغدغه فکریم این بود که مامانم فردا برام بستنی میخره یا نه تنگ شده.
در تیره ترین حالت ممکن هم ؛ ترجیح میدم لبخند بزنم تا فقط به زندگی نشون بدم با آدم بدی در افتاده .