کاش میشد آدم هروقت از دست خودش خسته شد ؛ خودش و یجا جا بزاره و برای همیشه بره دنبال یه زندگی جدید.
ب نظرم پاتریک احمق نبود فقط فهمیده بود توی این دنیا احمق بودن تنها راه فرار از مشکلاته .
دلم برا زمانی که تنها دغدغه فکریم این بود که مامانم فردا برام بستنی میخره یا نه تنگ شده.
در تیره ترین حالت ممکن هم ؛ ترجیح میدم لبخند بزنم تا فقط به زندگی نشون بدم با آدم بدی در افتاده .
از اینکه اخلاقم تغییر کرده و آدما مثل قبل برام اهمیت ندارن ؛ از اینکه بابت هر چیزی مثل قبل گریه نمیکنم و ناراحت نمیشم ؛ از اینکه قابلیت اینو دارم برعکس چند ماه پیشم ، آدمارو به راحتی کنار بذارم ؛ از اینکه قلبم مثل سنگ میشه به مرور ؛ از اینکه دنیا و آدماش روز به روز برام بی اهمیت تر میشن ؛ از اینکه وقتم رو صرف آدمای بیخود نمیکنم ؛ عمیقا خوشحالم.