و در نهایت ؛ ما ماندیم ُاندوهی
بیپایان که در پناه ِتبسمی زود گذر
تمام رَنجهای ِناگفتهاز خاطرماٰن میرفت
بی آن که پاسخی شنیده باشه ؛
خاطرش پریشان و خیالش آشفته بود؛
اندیشههایی مبهـم و پیچیده ، همچون
مهی غلیظ در گسترهٔ ذهنش میچرخید
و او را از آرامش و قرار میربود.