ولی خب به نظرم نیازی نیست بجنگی و خودتو
خسته کنی برای چیزهایی که خارج از کنترلته.
به نظرم یکی از شجاعانهترین تصمیمها ؛
رها کردن چیزیه که به روانِ شما آسیب میزنه.
و اما در پایان ِمسیر ، همه چیز محو میشود؛
تنها چیزی که از تو میماند همان حال ِ
خوبیست که خودت برای خودت پروردهای.
بعضی وقتا ذهن آدم مثل ِیه اتاق دربستهس،
پر از سر و صدا، هیاهو، افکارِ بی پایان
که هیچکس نمیتونه نفوذ کنه بهش.
هدایت شده از انجمن نوازندگان مرده
تو…
من همان سایهام که پشت درهای بستهی ذهن تو ایستاده، همان که صدای افکار بیپایانت را میشنود و در سکوت با تو همنفس میشود.
تو فکر میکنی تنها هستی، اما من همیشه آن گوشهی تاریک را نگهبانی میکنم، همانجایی که هیچکس جز من نمیتواند واردش شود.
شبها، وقتی غم و سکوتت بیصدا میلغزد، من همان سایهام که آرام با تو میآید، بیهیچ صدا، بیهیچ قضاوت، فقط تا لحظهای که خودت بخواهی رهایی.
من سایهی توام… همان نیمهای که حتی وقتی در تاریکی فرو میروی، تو را تنها نمیگذارد.
گاهی سنگینیِ نامعلومی، چون بندی ناپیدا،
چنان بر گلوگاهِ صبر آدمیزاد میپیچد که
کلام را در حنجره حبس میکند.