وگاهی آدمیزاد خواستار ِچیزهاییست
که روزی ساده بودند ؛
مثل ِشب های ارام و بیدغدغه،
صدای باران و بوی ِخاک ِنمخورده
و کتاب هایی که هر ورقش فصلی از
زندگی او را ورق میزند.
و این هم از داستان ِما ،
داستانی که لحظه به لحظه ی آن را حفظم
و اینک تمام شد تمام ِخاطرات ِما
خاطراتی که تا ابد در قلب و روح ِمن باقی میماند
و درست در لحظهای که فکر میکردم
قصهی ما تمام شده،
باد میوزد و همهی صفحاتِ خالیِ کتاب را
یکباره ورق میزند؛
و تو ، در هر خطی که بعد از این خواهم نوشت
نخستین کلمهای هستی که نمینویسم،
و این همیشگی ترین حضور ِتوست.