و این هم از داستان ِما ،
داستانی که لحظه به لحظه ی آن را حفظم
و اینک تمام شد تمام ِخاطرات ِما
خاطراتی که تا ابد در قلب و روح ِمن باقی میماند
و درست در لحظهای که فکر میکردم
قصهی ما تمام شده،
باد میوزد و همهی صفحاتِ خالیِ کتاب را
یکباره ورق میزند؛
و تو ، در هر خطی که بعد از این خواهم نوشت
نخستین کلمهای هستی که نمینویسم،
و این همیشگی ترین حضور ِتوست.
گاهی وقتا زندگی مثل ِیک دایره کامله ،
همه فرارها دوباره میبرن ما رو به همون نقطه شروع.
به گمانم گاهی نقطه اوج زندگی ، پذیرش است ؛
پذیرش واقعیت هایی که نمیشه تغییرشون داد،
و در نهایت پذیرش همون چیزی که هستی .
برایم ثابت شد؛ دل کندن، از هرجا و در
هر شرایطی،سختترین لحظهی زندگیست.
شبِ آخر، نگاههای آخر، و آن شبی که در میان
تپشهای بیقرارِ دل، اشک بیاختیار جاری میشود؛ گلویم از بغضِ ناتمام میلرزد و چشمانم،
همهی دلتنگی را بیصدا فریاد میزند.
اینجا، جایی بود که دل جا ماند ، کنار یادِ آنان
که برای همیشه از خود گذشتند.