آدما محتاجن، هرکسی به یه چیزی محتاج ِ
یکی به کمک، یکی به امید، یکی به خودش
یکی به یه آدم دیگه، یکی هم به یه دلآروم.
در نهایت، ما آدما همیشه محتاج ِچیزایی
هستیم که کمکمون کنه دووم بیاریم.
من هم از این قاعده جدا نیستم؛
من همیشه محتاج ِهمون آرامشیام
که از نام و نگاه ِمهربونش میگیرم،
محتاج ِلحظههایی هستم که کنارش
دلم اروم میگیره و با نگاه کردن به
روبروم دوباره میتونم لبخند بزنم.
و بسیاری از مسائل؛ ارزشِ آن را ندارند که
اندک زمانی، آرامشِ درونیِ ما را برهم بزنند.
جنگ تمام شد؛ جاده ها پر شد از قدمهای خستهای که به سمت خانهها باز میگشتند. طعم سرد ِپیروزی بر لبها نشست و همه بازگشتند، به جز آنهایی که سهمشان از این بازگشت تنها قابی بر دیوار شد و سکوتی که تا ابد در خانه باقی ماند و غمی که تا ابد در کنج دل ِمادر جا گرفت.