کاش میشد یجوری هتی رو همیشه در کنارم داشته باشم. بودنش فقط توی قلبم کافی نیست. من به حضور همیشگیش در کنارم نیاز دارم个个
بعضی از روزها آنقدر تاریک و سنگیناند که آدم فقط با امید میتواند از آنها بگذرد؛ امید به یک نتیجهٔ دلخواه، به اینکه این سختی بینتیجه نمیماند. و در همان تاریکی، عشق به خدا مثل نوری است که آرام راه را نشان میدهد. نه شلوغ است، نه دل را تنها میگذارد.
روزهای سخت میگذرند
اما این نور تا ابد در آسمان تاریک
باقی و درخشان میماند.
میان همهٔ این سیاهی، او مثل نوری است که هر از گاهی، آرام روی شانهام میافتد. نه همهٔ راه را نشانم میدهد و نه تنهایم میگذارد. فقط میگوید: «همین قدم را برو. کافی است.»
من هم میروم. با همان نور کوچک، با همان امید.
سیب.
بعضی از روزها آنقدر تاریک و سنگیناند که آدم فقط با امید میتواند از آنها بگذرد؛ امید به یک نتیجهٔ
شاید مرا رها کرده
و دلم تنها مانده
دارم قلبها را میشکنم و اشکهای خودم سیلابِ روان است...