وقتی او را به دست میگیرم و در طبیعت روحنوازش سِیر میکنم، بوی هر صفحهاش عطری از زندگانی به مشام میرساند و ناجیِ لحظاتم میشود که ماندگار در یاد باقی و همیشه در جان زنده بماند. با درک هر کلمهاش به دنیایی متفاوت از آفرینش قدم نهاده و تولدی تازه در افکارم شکل میگیرد... و در پایانِ دوباره برای یکی دیگر از زندگیهایم، در کتابی که حالا از چشمانم بر صفحهی آخرش باران میبارد، مهمان شدهام... و نفس میکشم او را تا در ریههام جاودان شود./بوی کتاب
- https://eitaa.com/ZY2008
+ https://eitaa.com/MahfaLibrary
قلم: زینبیعقوبی
دوربین: مهدیقنبری
به نظر جانِ آدمی ارزشی والاتر از آن داشته باشد که چندصباحی در این دنیای فانی نفس تازه کنی و بعد که ریشهی درختِ عمرت خشک شد، ریههایت بر روی هم انباشته شوند و شاخههایت مهمان سرمای زمستان. باید که توانست این جسم غبارآلود را در محل گذر آب زلال، جای داد تا غبار از آینه بزُدایَد و همچون پرندهای مهاجر، با بالهای سبک و سفید از این وادی حیرت پرواز کرد و روح از تنِ خسته جدا نمود. باید که این قطره را به اقیانوس رسانید و دل را به دلدار. باید به درگاه حضرت دوست زانو زد و به فدایش جان را نثار کرد./مفهوم زندگی
- https://eitaa.com/ZY2008
+ https://eitaa.com/joinchat/1555695048C8365b3d72e
قلم: زینبیعقوبی
دوربین: مهدیقنبری
مگر میشود بخشی از وجودت را نادیده و چشم بر روی وجودش ببندی؟ حتی اگر برایش جایگزین پیدا کنی، زمانی در محضر همان که به جایش قرار دادهای؛ دلتنگ و پذیرای حضورِ آن از یاد سپرده میشوی. در هنگام خندههای از تهِ دل که اشک از چشمانت روان میشود، دست به سوی گریههای شبانگاهت دراز میکنی و بیمقدمه برایش مرثیه میخوانی. اندوه را در پسِ خوشحالی بجوی. شاید فلسفهاش همین باشد که اگر در باتلاق غم دست و پا نمیزدی، شکرگزارِ آن شادی که منجیات شد، نمیبودی./غم
- https://eitaa.com/ZY2008
+ https://eitaa.com/Emptyhearse1548
قلم: زینبیعقوبی
دوربین: مهدیقنبری
به خلقتِ خویش فکر کن که در این عالمِ خدانما، تو نیز رسالتی داری که باید به پایانش برسانی. به خویش بنگر از ظاهر و باطن... به قلبت که هنوز میتپد و زندگی را به تو گوشزد میکند. اندیشه را صرف آفریدگاری کن که به هنگامِ آفرینشِ تو، از برای حضورت در این دنیا اطمینان داشت که تو بندهای و شایسته برای حضور. برای زیستن. برای تجربه. برای بقا و پایداری! در خانهات میزبانِ تأمل باش و صبر که ما طلوع را خواهیم دید.../باور داشتن
- https://eitaa.com/ZY2008
+ @Riwan_1 ممبر عزیز
قلم: زینبیعقوبی
دوربین: مهدیقنبری
پایانِ اولین رویدادِ تقدیمی "سیارهی فراموشی"🔭🪐
امیدوارم ک از نوشتهها و عکسِ تقدیم شده بهتون، لذت برده و دوستشون داشته باشید :>
تا تقدیمیِ بعدی بدرود.
با چه زبانی میشود قصهی سوختنِ گیسوان دختری را در زیر بمباران آتش و خاکستر، در جلوی نگاه پدر بیان کرد؟ در هنگامیکه درخشش خورشید در میان آسمان تجلی میکند، لحظهای تمام صفحهی زندگیمان به سیاهی شب میهمان میشود. از آشیانه های پرامید، فرشتگان به آسمان پر میکشند. تو چه میدانی از غلت خوردن سنگ در دستان بزرگمردی کوچک و دلاوری یک زن در مقابل نامردان... آیا دیدهای که بر روی آوار قصر آرزوها، پایگاه نظامی بنا شود؟ احساس از دستدادن تمام قلبت را تجربه کردهای؟ در اندوهِ مرگ شوقِ خواندن و نوشتن یک کودک به وقت ویران شدن مدرسهاش حاضر شدهای؟! داشته هایت را به زور خواهان شدن را چه مینامی؟ کشتن خواهران و برادرانت را محکوم نمیکنی؟ اشکها و دستهای امیدوار و نگاههای بارانی مادرت را به درگاه حق چه تلقی میکنی؟ لبخند زدنهایمان در مقابل جهانی پرازغم را با چه حال میبینی؟ تپش قلبهایمان برای آزادی را چه معنا میکنی؟ آیا تشنگی و گرسنگی ما در مقابل شکمان سیر حرامخوران گناه بزرگی است؟ برای چه گناهی باید جان دادن تک تک اعضای خانوادهمان را تماشا کنیم؟ درحالیکه گلولهای تمام حنجرشان را شکافته است. وقتی در مقابل چشمانت، فرزندت را در دریایی از خون غرق کنند؛ آیا تصویر این لحظه را فراموش میکنی؟
حکم چه دادگاهی است که بیایند و همهی خانه را به رگبار ببندند، بدون هیچ جرمی؟
اینها همه قاتلاند! همه آدم کشند. همه خونخوار کودکان بیگناه و معصوماند. اینها طفلان شیرخوار را از سینهی مادر جدا کرده و به سینهی قبرستان روانه کردهاند.
شاید تو تابحال فریاد بغض یک مرد را نشنیدهای و به خروش درآمدن آسمان را در هنگام دعای مادر به نظر ندیدهای؛ اما من در میان ایستادگی مرد و زن، کوچک و بزرگ قد کشیدهام! با تمام وجودم میدانم که هنگام محاکمهی ظالم فرا میرسد... هنگام انتقام فرزندانمان برای ردّ خون شهادت پدران و مادرانشان.
شبی که ندای ماه آخرین تاریکی طاغوت را جلوه میدهد و طلوع خورشیدی که در افق زیتونهای سبز نور میبخشد.
ما در مسیر روشن رویای رها شدن مسجدالاقصی از چنگ دشمنان شیطانی حرکت میکنیم. رمز ما نام شهدایی است که در صف نماز جماعت در قدس ایستادهاند.
به قلم: زینبیعقوبی
https://eitaa.com/ZY2008
گشتهام مغروقِ چشمهایت
در آن انبوهِ غمهایت
که میبارند
و من، تنها
بیپناه و درمانده
در زیر این باران
قدم میزنم...
هدایت شده از گاهنوشتههای مجتبی مختاری
و أعِنّي بِالبُكاءِ عَلى نَفسي...
خدایا یاری ام کن تا به حال خودم گریه کنم