هدایت شده از گاهنوشتههای مجتبی مختاری
و أعِنّي بِالبُكاءِ عَلى نَفسي...
خدایا یاری ام کن تا به حال خودم گریه کنم
در میان تمام رویاها و آنچه خانه میکند در پیچ و خم افکار، تو شنیده میشوی. شاید صدایی از تو در میان اشکها و دستی از تو برای همدلی... لبخندی از تو برای آرامش و رساندن نور در تاریکی. در فراسوی ابرهای دلتنگی رخت نمایان میشود نه برای اینکه دلیل باران خود تو هستی، نه! تو قطره های زلالی بر برگ تشنه. تو نم نم بارانی در هنگام رفتن به ناکجا آباد و تو فکر بی انتهایی در هنگام تنهایی.
_ببخشید دقیقا نعمت در کجای زندگیتون هست؟
+از پای تا به فرقم در نور تو غرقم! کجا نعمت نمیبینی؟