به محض خالی شدنِ خونه، دریچهی خونهی درختی ذهنمو باز میکنم و دستمو به سمتت دراز میکنم تا به خونهی واقعیم دعوتت کنم و تو هر بار با اراده و عشق میپذیری و مهمون حرفام میشی. وسط پذیرایی دراز میکشم و به سقف سفید خونهی پدری زل میزنم و چشمامو میبندم و با تو به سمت ماه میدوم. تا اونجا باهم بشینیم و من دست ببرم به سمت افکارم و هرلحظه یه داستان جدید برات تعریف کنم. از روزای زندگیم. از با تو بودنام. از فکرام درمورد آیندهی مهتابی، حالِ خورشیدی و گذشتهی محو و تاریکم. در مورد آدمای زندگیم. فلسفهی حبّ و بغض های اطرافیانم. چیدنِ سناریو در مورد ابری که وقتی تو ایستگاه اتوبوس به آسمون نگاه میکردم، جلوی چشمام فوران کرد و تبدیل به یه اژدهای سفید شد. نزدیک بود از شدت موج حضورش، بشم هممسیر پرنده های دور در بیکرانِ آبی آسمونا. یا سخن از خوشحالیِ اون دختری که مامانش لوازم آرایشیِ اسباب بازی براش خریده بود تا برای سالهای دور از خونه و ازدواج با یه شازده آمادهش کنه؟ نمیدونم. شاید درخت زندگی من تا طلوع خورشید اون روز، قد نکشه... یا شاید عمر اون دختر خیلی زود به مقصد برسه؟ زودتر از رسیدن به بسیاریاز رویاهاش؟ یادمه بهت گفتم واقعا چه خوبه که ما از پشت پردههای عالم خبر نداریم. وگرنه ما آدمهای نجات یافتهی فراموشکار، مدام و بیوقفه به دادگاه عدل از بیعدالتی اعتراض میکردیم. در حالیکه وجود ما دلیلی برای پیدا شدن بیعدالتی بود. خود ما. ما آدمها عدالت رو فروختیم. وجدان رو فروختیم. عشق رو فروختیم. و گاهی تعدادی زندگی رو هم میفروشن... خوبه که تورو دارم تا درمورد اون دسته از آدما که مغزشون رو هم فروختن، باهات صحبت کنم. و تو درکم کنی... با همهی وجودت که در علم فیزیک نمیگُنجی. دوست خیالی من؛ Dani .
متوسط بودن، یه نفرینه. اونقدری میفهمی که درد بکشی اما اونقدری باهوش نیستی که حلش کنی. اونقدری داری که از گرسنگی نمیری اما اونقدری نداری که واقعا زندگی کنی. اونقدری زشت نیستی که بیخیال بشی اما اونقدری خوشگل نیستی که امیدیم داشته باشی. اونقدری دوستت دارن که حس وجود داشتن کنی، اما اونقدری نه که حس دوست داشته شدن کنی. هنوز دوستایی رو داری اما دقیقا بین همونا احساس میکنی تنهاترینی. آدمای زیادی هستن که حاضرن دوباره باهات ارتباط برقرار کنن اما به هیچکدوم اعتماد نداری. اونقدری امید هست که زندگی کنی اما اونقدری نه که احساس زنده بودن کنی. انگار بین دنیای مثبت و منفیا تو صفری. متوسط بودن یجوریه که انگار داری تو یه خونهی کامل اما کاغذی زندگی میکنی.
– از قلمِ وآلی/ بازیکنشماره26