این روزها میگذرند...
با گذر از کوی غم و جدایی؛
گاه مسیر پر پیچ و خم است و گاهی صعودی و هنگامی نزول... ما سقوط میکنیم و باز چترنجات نفسهای عمیق نجاتمان میدهد. با گذشت هر لحظه از عمرم.. در شبانه روزِ زندگانی، من در زمانی از برگ تاریخ جا میمانم و در آنجا محو و خشک میشوم... مانند برگی از گُل در میان دفتر خاطراتم... که تا سالها رایحهاش تازه است و ماندگار. یادگار آن لحظه که زنده بود و نفس میکشید. قطار زندگی از این ریل پر نقص و ایراد میگذرد و من هر دم از رویا میپرم.. از خواب... کاش این درد یک خواب بود و با صدای رعدوبرق از خواب بیدار میشدم. سیلی میزنم بر گونه ام... به همانجا که بغض هایم را کشته و پاک کردم. میخواهم بیدار شوم... اما آسمان تاریک است و غباری از انفجار خانهی همسایهمان جهان را در هم کوبیده است. کاش میشد نبینم طلوعِ تاریک خورشید این روزها را. اما صدای پرندگان سحر هنوز هم به گوش میرسد. شاید صدای درخواست پناه و کمک. شاید آخرین صدایشان... شاید آخرین نگاه.
انسانهای جهان باید هر لحظه به یاد مرگ باشند؛
و آنان که در خاورمیانهاند... بیشتر!
هدایت شده از زینب یعقوبی
اگر روزی قاصدک خبر از مرگ من آورد
به جنگل برو
و به درختان بنگر
مرا خواهی دید
من در نوشتههایم
در قلب کاغذها
سوختم...
اما ایرانی نیستم
و برایت اشک ریختم، وطن.
برایت فریاد آزادی سر دادم.
فریاد رهایی، موعود و زندگی.
برای سربازانت که هرکدام مشتی از خاکت را در آغوش کشیده اند
و با خون و جان، ایستاده اند
با لبهای آغشته به یاد خدا
با آمادگی برای آغوش خدا در روحشان؛
برایشان دعا کردم. گریه و قلبم شکست.
اما نشد... گویا صدایم شنیده نشد. صدای ما شنیده نشد. ما قبل از مرگ، بارها جان داده ایم... و خواهیم داد؟