قلمنَورد
زندگی همین است و درد هموار.
باید گذشت و خود را جا گذاشت.
شاید جایی در میان همین دردها، پایان باشد.
سرگذشت آرزوهایت را از یاد نبر. حتی اگر خنجر را بر روی شاهرگت حس کردی. حتی اگر طوفان زد و دریای وجودت مغروق دادخواهی شد. شنا کن. و ادامه بده. این زندگانی یک اجبار اختیاریست. با زانوهای خونی و پاهای زخمی، ادامه بده. اگر توقف کنی، در زیر هیکل ریز و درشت هر آنچه که پشت سرت هست، لِه میشوی. پودر میشوی. نابود و فانی. ایست نکن. حتی اگر ایست قلبی را به خویش، نزدیک دیدی.