eitaa logo
دانلود
تو همان گریه‌های بی‌صدای نصف شب هوای مِه‌آلود خاکستری رگه های خونی چشمانم که پاره شدند نفسی که تقلا میکنم تا وارد ریه‌هایم شود و می‌میرم تا به بیرون بدمَد غروب کُشنده‌ی روزهای جمعه و مفهوم بی‌معنای خستگی روزهای هفته تو در اشک هایم جا خوش می‌کنی و روان میشوی.. بر گونه هایم با دستانم نوازشت میکنم... اشک‌های شور و سوزناک حالا تو مرگ، یک مرگ آرامی.
حس عجیبی دارم نه غم نه خوشحالی نه قابل وصف و نه پیشه در سکوت نمیدانم. شاید هیچ باشد شاید این حس، همان هیچ باشه هیچ ک باید به همه تبدیلش کنم؟ دلتنگی و نگرانی اما تا خدا در روح ما دمیده پس چرا این چنین آشفته؟ روا نیست ک او ما را در اقیانوس مهربانی اش مغروق کرده باشد و ما به سوی دریایی تاریک جریان یابیم...
ای‌کاش تو بدانی که یک نفر با فکر تو تاریکی شب را سپری و با امید دیدنِ تو، روز را به شب می‌رساند...
از «از پا افتادن» می‌ترسم
از نرسیدن میترسم
اگه برم و تهش هیچ باشه چی؟
اگه این دویدنم برای به مقصد رسیدنم کافی نباشه چی؟
از نا امیدی می‌ترسم