تو همان گریههای بیصدای نصف شب
هوای مِهآلود خاکستری
رگه های خونی چشمانم
که پاره شدند
نفسی که تقلا میکنم تا وارد ریههایم شود
و میمیرم تا به بیرون بدمَد
غروب کُشندهی روزهای جمعه
و مفهوم بیمعنای خستگی روزهای هفته
تو در اشک هایم جا خوش میکنی
و روان میشوی.. بر گونه هایم
با دستانم نوازشت میکنم...
اشکهای شور و سوزناک
حالا تو مرگ، یک مرگ آرامی.
حس عجیبی دارم
نه غم
نه خوشحالی
نه قابل وصف
و نه پیشه در سکوت
نمیدانم. شاید هیچ باشد
شاید این حس، همان هیچ باشه
هیچ ک باید به همه تبدیلش کنم؟
دلتنگی و نگرانی
اما تا خدا در روح ما دمیده
پس چرا این چنین آشفته؟
روا نیست ک او ما را
در اقیانوس مهربانی اش
مغروق کرده باشد
و ما به سوی دریایی تاریک
جریان یابیم...
ایکاش تو بدانی که یک نفر با فکر تو تاریکی شب را سپری و با امید دیدنِ تو، روز را به شب میرساند...