eitaa logo
سیب.
354 دنبال‌کننده
708 عکس
20 ویدیو
1 فایل
آدم است و تاوان سیب خوردنش. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j5661pb&btn=سیب. هجده سال است که از سیب‌خوردن و به زمین آمدنم، میگذرد.
مشاهده در ایتا
دانلود
Zahraa Al obaidi68788.mp3
زمان: حجم: 7.5M
سیّدی یا حسین علیه‌السلام . . .
صبح شد. اما برای تو، دیگر هیچ صبحی معنا نداشت. نور از لابه‌لای کرکره‌ها لغزید و روی پوستِ سردِ صورتت نشست، همان صورتی که دیشب هنوز گرمِ آرزوی فردا بود. نگاهت به سقف دوخته شده بود؛ همان سقفی که شب‌ها به آن خیره می‌شدی و آینده را روی گچ‌های ترک‌خورده‌اش نقش می‌زدی. حالا اما، تمام آن فرداها، پشت همین پلک‌های بسته‌ات گم شده بودند. انگار فیلمی بود که وسط اوج داستان، ناگهان دستگاه را خاموش کنند. همه نشسته‌ایم به انتظار ادامه، اما تصویر دیگر برنمی‌گردد. ته ته داستان را می‌دانستیم؟ نه. اما هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد که فیلم همین جا، در جوان‌ترین و هیجان‌انگیزترین سکانسش، این‌چنین مضحکانه به پایان برسد. آینده‌ای که این همه برایش قهوه‌های داغ را با عجله سر کشیدیم، برایش شب‌زنده‌داری کشیدیم و «چشم‌هایت را ببند و به فردا فکر کن» گفتیم، حالا توی مشتِ بسته‌ات پیدا می‌شود؛ مشتی که هیچ‌چیز درونش نبود جز هوای سردِ اتاق. تمام آن برنامه‌ها، سفرهای نرفته، عشق‌های ناگفته، حرف‌هایی که قرار بود «وقت داشت» بزنیم، همه و همه تبدیل شدند به همین سکوت سنگینی که گوش‌های اتاق را پر کرده است. پوچی یعنی همین: اینکه ساعتِ دیواری هنوز بی‌اعتنا تیک‌تاک می‌کند، ولی گوش‌هایت دیگر نمی‌شنوند. اینکه باران هنوز می‌بارد، ولی برای سیراب کردنِ خاکِ سردِ تو، نه برای روییدنِ دوباره‌ات. اینکه رادیو همچنان آهنگِ موردعلاقه‌ات را پخش می‌کند، و من نفرت دارم از این همه «هنوز» که بی‌وجودِ تو، بی‌رحمانه ادامه دارند. دنیا به چرخیدن ادامه داد. مردم رفتند سر کار، بچه‌ها خندیدند، فروشنده‌ها جنس‌هایشان را پشت ویترین چیدند. این یعنی پوچیِ ناب؛ یعنی اهمیتِ ناچیزِ بودنِ ما در برابر چرخشِ کورِ ثانیه‌ها. ما فکر می‌کردیم که «بزرگ‌ترین» هستیم، اما مرگِ تو در جوانی، این حقیقت را فریاد زد که ما تنها برگ‌های خزان‌زده‌ای هستیم در طوفانی که نه آغاز می‌شناسد و نه پایان. و حالا، در میان صدای گریه‌هایی که هنوز باورت نمی‌شود، یک سؤال بی‌جواب می‌ماند: اگر آینده این قدر بی‌ارزش است که می‌تواند در یک چشم‌برهم‌زدن، همه‌چیز را با خود به نیستی ببرد، پس این همه دویدن برای چه بود؟ این همه «حتماً می‌رسیم» گفتن برای کدام ایستگاه؟ تو رفتی و پوچی را برای ما به جا گذاشتی؛ پوچیِ انتظاری که هیچ‌وقت به دیدار نمی‌آید، پوچیِ فردایی که فقط در خاطراتِ مرده‌ها معنا پیدا می‌کند. دیگر مجبور نیستی هر روز صبح، با اضطرابِ رسیدن، از خواب بپری. راستی، چه فرقی می‌کرد؟ دنیا بدون تو، همان قدر بیمعنی بود که با تو؛ فقط ما جرات نگاه کردن به این بیمعنایی را نداشتیم.