eitaa logo
سیب.
355 دنبال‌کننده
708 عکس
20 ویدیو
1 فایل
آدم است و تاوان سیب خوردنش. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j5661pb&btn=سیب. هجده سال است که از سیب‌خوردن و به زمین آمدنم، میگذرد.
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح شد. اما برای تو، دیگر هیچ صبحی معنا نداشت. نور از لابه‌لای کرکره‌ها لغزید و روی پوستِ سردِ صورتت نشست، همان صورتی که دیشب هنوز گرمِ آرزوی فردا بود. نگاهت به سقف دوخته شده بود؛ همان سقفی که شب‌ها به آن خیره می‌شدی و آینده را روی گچ‌های ترک‌خورده‌اش نقش می‌زدی. حالا اما، تمام آن فرداها، پشت همین پلک‌های بسته‌ات گم شده بودند. انگار فیلمی بود که وسط اوج داستان، ناگهان دستگاه را خاموش کنند. همه نشسته‌ایم به انتظار ادامه، اما تصویر دیگر برنمی‌گردد. ته ته داستان را می‌دانستیم؟ نه. اما هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد که فیلم همین جا، در جوان‌ترین و هیجان‌انگیزترین سکانسش، این‌چنین مضحکانه به پایان برسد. آینده‌ای که این همه برایش قهوه‌های داغ را با عجله سر کشیدیم، برایش شب‌زنده‌داری کشیدیم و «چشم‌هایت را ببند و به فردا فکر کن» گفتیم، حالا توی مشتِ بسته‌ات پیدا می‌شود؛ مشتی که هیچ‌چیز درونش نبود جز هوای سردِ اتاق. تمام آن برنامه‌ها، سفرهای نرفته، عشق‌های ناگفته، حرف‌هایی که قرار بود «وقت داشت» بزنیم، همه و همه تبدیل شدند به همین سکوت سنگینی که گوش‌های اتاق را پر کرده است. پوچی یعنی همین: اینکه ساعتِ دیواری هنوز بی‌اعتنا تیک‌تاک می‌کند، ولی گوش‌هایت دیگر نمی‌شنوند. اینکه باران هنوز می‌بارد، ولی برای سیراب کردنِ خاکِ سردِ تو، نه برای روییدنِ دوباره‌ات. اینکه رادیو همچنان آهنگِ موردعلاقه‌ات را پخش می‌کند، و من نفرت دارم از این همه «هنوز» که بی‌وجودِ تو، بی‌رحمانه ادامه دارند. دنیا به چرخیدن ادامه داد. مردم رفتند سر کار، بچه‌ها خندیدند، فروشنده‌ها جنس‌هایشان را پشت ویترین چیدند. این یعنی پوچیِ ناب؛ یعنی اهمیتِ ناچیزِ بودنِ ما در برابر چرخشِ کورِ ثانیه‌ها. ما فکر می‌کردیم که «بزرگ‌ترین» هستیم، اما مرگِ تو در جوانی، این حقیقت را فریاد زد که ما تنها برگ‌های خزان‌زده‌ای هستیم در طوفانی که نه آغاز می‌شناسد و نه پایان. و حالا، در میان صدای گریه‌هایی که هنوز باورت نمی‌شود، یک سؤال بی‌جواب می‌ماند: اگر آینده این قدر بی‌ارزش است که می‌تواند در یک چشم‌برهم‌زدن، همه‌چیز را با خود به نیستی ببرد، پس این همه دویدن برای چه بود؟ این همه «حتماً می‌رسیم» گفتن برای کدام ایستگاه؟ تو رفتی و پوچی را برای ما به جا گذاشتی؛ پوچیِ انتظاری که هیچ‌وقت به دیدار نمی‌آید، پوچیِ فردایی که فقط در خاطراتِ مرده‌ها معنا پیدا می‌کند. دیگر مجبور نیستی هر روز صبح، با اضطرابِ رسیدن، از خواب بپری. راستی، چه فرقی می‌کرد؟ دنیا بدون تو، همان قدر بیمعنی بود که با تو؛ فقط ما جرات نگاه کردن به این بیمعنایی را نداشتیم.
تنهایی مطلق در سکوت .
برای اولین و آخرین بار درِ خونه‌ی ۱۸ سالگی به روم باز شد.
هدایت شده از مبینا علی بابایی
میدونم زوده ولی خواستم اولین نفری باشم که تولدتو بهت تبریک میگه تولدت مبارک عزیزدلم شرمنده‌ام که نمیتونم توی روزه تولدت کنارت باشم و بغلت کنم اما خواستم بگم خیلی دلم برات تنگ شده و صبر میکنم تا روزی که دوباره ببینمت و دستت رو بگیرم و ازته دل دوباره کنارت بخندم به هر حال هیچوقت خاطرات کنارت بودن رو فراموش نمیکنم روزایی که تو حیاط کنارم می‌نشستی یا زنگای زیستی که کنارم بودی همه و همه از بهترین لحظات بود اما مطمئنم یه روزی دوباره این لحظات کنار هم بودن تکرار میشه خیلی دوسِت دارم بازم تولد مبارک تو لایق بهترین هایی امیدوارم هر آنچه که تو دلته برات اتفاق بیافته و همیشه بخندی یه قولیم بده که همیشه به یادم باشی و دعام کنی .♥️
هدایت شده از اف آ
هدایت شده از اف آ
زینب، نوشتن برای آدمی که خودش نوشتن را بلد است، ترس دارد. نه از این می‌ترسم که جمله‌ها خوب از آب درنیایند؛ از این می‌ترسم که دل، وسط راه، گم شود. برای همین تصمیم گرفتم این نامه را مثل یک گفت‌وگو بنویسم. نه شبیه تبریک. نه شبیه متن. فقط چند دقیقه حرف زدن با تو. راستش، هنوز آنقدرها که باید، کامل نمی‌شناسمت. مثلا تا به حال دست‌هایت را لمس نکرده‌ام در چشمانت زل نزده ام، و با تو یکجا ننشسته‌ام. شاید عجیب باشد، ولی احساس می‌کنم بیشتر از اینکه خودت را بشناسم، ردّ حضورت را شناخته‌ام؛ از میان چند گفت‌وگو، چند سکوت، چند جمله، و علاقه‌ای که هر بار اسم شیمی می‌آید، بی‌اختیار خودش را نشان می‌دهد. بعضی آدم‌ها را باید سال‌ها بشناسی تا بفهمی چه جور آدمی هستند. بعضی‌های دیگر،هنوز اسمشان را درست روی زبانت نچرخانده‌ای، اما یک حس آرام، یک گوشه‌ی ذهنت برایشان کنار گذاشته می‌شود. فکر می‌کنم تو از آن‌هایی. چند روز پیش از کنار یک درخت رد می‌شدم. نه اتفاق خاصی افتاد، نه کسی آنجا بود، فقط نگاهم به برگ‌هایی افتاد که بی‌هیاهو روی شاخه‌ها نشسته بودند. با خودم گفتم چقدر عجیب است که بعضی زیبایی‌ها، هیچ تلاشی برای دیده شدن نمی‌کنند. فقط هستند. و هرکس دلش را آرام‌تر نگاه کند، پیدایشان می‌کند. نمی‌دانم چرا، ولی همان لحظه یاد تو افتادم. نه برای اینکه شبیه برگ‌هایی، برای اینکه حس می‌کنم تو از آن آدم‌هایی هستی که آرام رشد می‌کنند. بی‌سروصدا. بدون اینکه هر روز دنیا را خبر کنند. راستش همیشه آدم‌هایی که عاشق چیزی هستند، برایم دوست‌داشتنی‌اند. فرقی نمی‌کند آن چیز شیمی باشد، کتاب باشد، نوشتن باشد، یا رویایی که هنوز حتی اسم مشخصی ندارد. چون آدم وقتی رویا دارد، انگار هیچ‌وقت واقعا پیر نمی‌شود. برق چشمانت را تا به حال ندیدم ولی تا انجا که میدانم ادم‌ها وقتی درمورد چیز‌های موردعلاقه‌شان حرف می‌زنند یک برق ریزی پشت چشمانشان پدیدار می‌شود. امیدوارم این نور برای تو هیچوقت خاموش نشود. راستی اگر یک روز کتابی نوشتی مرا بی‌خبر نگذار می‌خواهد هجده‌سالت باشد، یا چهل سال. هجده ساله شدی، هجده سال شاید فقط یک عدد باشد. اما دلم می‌خواهد برای تو، یک چیزی باشد مثلا شبیه بهار و بهار‌نارنج‌هایش. اگر سال‌های بعد، خیلی اتفاقی این نامه از لای یکی از کتاب‌هایت افتاد روی زمین،فقط یک لحظه مکث کن. تعجبی ندارد، چون جادو هست و معجزه وجود دارد. آن‌روز به یاد بیاور یک روزی، کسی که هنوز ادعا نمی‌کرد تو را کامل می‌شناسد، برای هجده سالگی‌ات نوشت. نه چون همه‌ی فصل‌های زندگی‌ات را خوانده بود؛ چون حس می‌کرد فصل‌های نخوانده‌ات ارزش انتظار کشیدن دارند. تولدت مبارک زینب، همینقدر ساده، و همینقدر واقعی. ساعت ۱۰:۲۰ صبح یک روز تابستانی ، تولد هجده‌سالگی، برای دخترک جامانده در خاطره‌های نجف، نویسنده‌ی عاشق شیمی.