در جستجوی معنا.
دوباره خورشید، آغاز، نور و گشودن دیدگان. تجربه مجدد اندوهِ نظاره بر گذران عمر در بیداری. بازهم لیوانهای شیشه ای دیروز، هرروز و گذشتههای دور با همان عطر چای همیشگی. دوباره زندگی و نفس کشیدن با اکسیژن تکراری. پیوسته صبح را سپری، ملزومات چاشت را به بار گذاشتن و در فکر چگونگی شام، خفتن. در خواب هم به همان آسمان تاریک همیشگی چشم دوختن، تا شاید ستاره ای برایمان چشمک بزند؛ فارغ از اینکه ستارگان بخت ما سالها قبل مردهاند! در برزخ خواب صبحگاهی در میان درسهای خوانده و نخوانده به لذت خوابی درسته و عمیق در پسای کنکور اندیشیدن و هیچ لذتی از آن خوابِ بیدار، بهرهی ما نشدن. همیشه ترس، ترس از خواسته نشدن؟ اگر آرزوهایمان را بخواهیم و آنقدر قد علم کنیم که دستمان بهشان برسد اما وقتی توانستیم لمسشان کنیم آنها فرار کنند، چه؟ چه کنیم؟ باور کنید که در این روزگار مبهم ما، خرسها عسل دوست ندارند. هر چیز ناممکنی، مهر امکان بر چهره اش نقش بسته. حتی اینکه برخیزی و ببینی چه صبح سیاهی. پس دیدارهایمان چه میشود؟ قول هایمان چطور؟ یعنی ما این دنیا را ندیده و نگشته، به دنیایی دیگر میرویم؟ خیلی چیزها هست که هم من در عقبهای ذهنم نگاهداشته ام و هم شما در افکارتان با لبخند و یا حسرت به آنها مینگرید. حالا، پس میشود به این کوچ اجباری بگویید لااقل فرصتی برای پرواز در فراز خانه موقتمان بدهد؟ ما حتی سقف خانهمان را ندیده ایم!