eitaa logo
سیب.
354 دنبال‌کننده
710 عکس
20 ویدیو
1 فایل
آدم است و تاوان سیب خوردنش. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j5661pb&btn=سیب. هجده سال است که از سیب‌خوردن و به زمین آمدنم، میگذرد.
مشاهده در ایتا
دانلود
در جستجوی معنا. دوباره خورشید، آغاز، نور و گشودن دیدگان. تجربه مجدد اندوهِ نظاره بر گذران عمر در بیداری. بازهم لیوان‌های شیشه ای دیروز، هرروز و گذشته‌های دور با همان عطر چای همیشگی. دوباره زندگی و نفس کشیدن با اکسیژن تکراری. پیوسته صبح را سپری، ملزومات چاشت را به بار گذاشتن و در فکر چگونگی شام، خفتن. در خواب هم به همان آسمان تاریک همیشگی چشم دوختن، تا شاید ستاره ای برایمان چشمک بزند؛ فارغ از اینکه ستارگان بخت ما سال‌ها قبل مرده‌اند! در برزخ خواب صبحگاهی در میان درس‌های خوانده و نخوانده به لذت خوابی درسته و عمیق در پسای کنکور اندیشیدن و هیچ لذتی از آن خوابِ بیدار، بهره‌ی ما نشدن. همیشه ترس، ترس از خواسته نشدن؟ اگر آرزوهایمان را بخواهیم و آنقدر قد علم کنیم که دستمان بهشان برسد اما وقتی توانستیم لمسشان کنیم آنها فرار کنند، چه؟ چه کنیم؟ باور کنید که در این روزگار مبهم ما، خرس‌ها عسل دوست ندارند. هر چیز ناممکنی، مهر امکان بر چهره اش نقش بسته. حتی اینکه برخیزی و ببینی چه صبح سیاهی. پس دیدارهایمان چه میشود؟ قول هایمان چطور؟ یعنی ما این دنیا را ندیده و نگشته، به دنیایی دیگر میرویم؟ خیلی چیزها هست که هم من در عقبهای ذهنم نگاهداشته ام و هم شما در افکارتان با لبخند و یا حسرت به آنها می‌نگرید. حالا، پس میشود به این کوچ اجباری بگویید لااقل فرصتی برای پرواز در فراز خانه موقتمان بدهد؟ ما حتی سقف خانه‌مان را ندیده ایم!
انسان در جستجوی معنا خودش را گم می‌کند؟
مامان! من، و قلب‌کوچک پسرکوچولو برایت از دلتنگی می‌تپیم. لطفا زودتر برگرد. هشتمین روز بدون حضور تو در خانه گذشت و نهمین شب هم دارد می‌گذرد. پسرکوچولو شب‌ها دو سه بار از خواب بیدار میشود و گریه می‌کند، بهانه می‌گیرد، به حرفهایم گوش نمی‌دهد و در لابلای صدای گریه هایش، صدای شکستن بغض من هم پخش میشود. شاید چند دقیقه میگذرد و بعد دوباره روی پاهایم لالایش میکنم و هردو می‌خوابیم. او روی پاهای من و من هم همانطور که او روی پاهایم است، پایین پایش. باز غلت میخورد و بی‌تابی میکند. صدای گریه. بیدار شده و بیدار می‌شوم. دوباره روی پاهایم لالا می‌کند و باز میخوابیم. راستش صبحا پاهایم درد میکند. سرم هم درد. وجودم هم از دلتنگی، درد. این شب‌ها خوابهایم چهل تیکه را رد و شاید صدتیکه شده‌اند. با تیکه های خیلی سبک، به شکنندگی چینی و روشنی شیشه و در تلاطم بیداری و خفتن، مانند پرده‌ای رقصان در باد. صبح زود بیدار میشود و میگوید بازی. بازی می‌کنیم. میگوید غذا، نودل می‌خورد. فقط یکبار ماکارانی خورد و دوبار برنج‌وماست و دیگر، فقط نودل. روزی یک تا سه بستنی را می‌خورد. اوایل هلو و آلو میخورد. انگور هم بسیار باب میلش بود. اما این دو سه روز آخر حتی انگور هم نمی‌خواهد. برایش هندوانه نخریدیم تا در شبی تابستانی باران نبارد. یک عالمه از آن شکلات‌های «خونه‌ی‌پاتریکی» که در کابینت بالایی مخفی شده بود، خورده است. اگر تا چند روز دیگر نیایی، احتمالا تمامش را تمام کند. هرچه خوراکی در گونی های برنج پنهان شده بود را فتح کرد. دیشب قبل از خواب نوشمک خورد. انگار که برایش نوای لالایی بود. هربار که به خرید میرویم، از قیمتهای فعلی که با دیروزش متفاوت است شوکه میشوم. آخر چطور ممکن است!؟ البته فاکتورهای خرید پسرکوچولو همیشه سنگین است. خیلی سنگین. همه‌اش بستنی، شکلات و آبمیوه. چندبار هم اصرار به خرید تخم‌شترمرغ داشت. و من با کج‌وماوج کردن چهره‌ام به فروشنده فهماندم که در جواب سوالم: «آقا این تخما فروشیه؟» باید بگوید: «نه خانوم اینا مال کسیه میاد میبره. فروشی نیست» دنیایی از انیمیشن های مختلف در گوشی‌ام خلق شده است. هر روز تعداد زیادی کارتون جدید، بعد از کلی مشورت از هوش مصنوعی، برایش دانلود می‌کنم و در آخر هم پسرکوچولو بسیاری از آنها را دوست نمی‌دارد. سلیقه اش واقعا شگفت آور است. مانند همیشه در وقت غذا خوردن، و قبل از خواب باید کارتون تماشا کند. واجب است. واجب ترک نشدنی. بله مامان. همه چیز در خانه سرجایش است. واقعا هم همینطور است. یکبار حیاط را شستم و خورشید بود که در صیقل سرامیک های حیاط، انعکاس نورش را می‌دید. اغراق نمی‌کنم. واقعا تابحال انقدر تمیز، حیاط نشسته بودم. و هوای بی‌قرار قم است دیگر... فردای همان روز چنان گردوخاکی به‌پا شد که حیاط را مفروش از خاک ساخته است. دوبار آبگوشت پختم. واقعا عالی شد. یکبار رفتیم خانه‌ی خاله و آنجا پیتزا پختم. پسرکوچولو نخورد چون مانند همیشه برای هرغذایی بجز نودل، سیر است. اما دخترکوچولوی خاله خیلی خوشش آمد و با اشتهایی بسیار، میل نمود. دختردایی هم آنجا بود، او کلا پیتزا دوست ندارد. دخترخاله‌ی دیگر هم خوشش آمد و با ذوق، برش‌های پیتزا را برمی‌داشت. دوبار بادمجان پختم. چندباری املت. بابا از همه ی غذاهایم راضی است. برای خرید زیاد بیرون رفتم. سیب زمینی و گوجه نیاز همیشگی است. مامان. خانه را جارو کشیدم و همه جا آراسته. برایت چای‌سبز تازه دم در استکان بلورین میریزم و با عشق، به چین لبخندهایت چشم‌میدوزم. دست و پاهایت را بوسه میزنم و از جان میگویم که چشمانم فرش زیر پاهایت، زودتر برگرد عزیزدلم. بوی غذا در خانه میپیچد اما در آن عطری از مهر تو نیست. بیا مامان. آجر به آجر خانه، من، پسرکوچولو و بابا، چشم به راه شما و آبجی هستیم. لطفا زودتر برگردید به خانه. به ما.
مامان برگشت. زندگی برگشت.
دوباره مامان. دوباره زندگی.
مامان. زندگی.
زندگی چرخه‌ی تکرار تکرارهاست ما امروز و فردای یکدیگریم.
نمیتونم خودمو در چیزایی که می‌بینم، حس کنم. انگار هیچ‌چیزی منو یاد خودم نمیندازه. انگار به هیچ‌چیزی تعلق ندارم. انگار این من، رفته و ردی از خودش به جا نذاشته...