صدایت چنان در گوشم زمزمه میشود که انگار در طول تمام سالهای زندگیام فقط یک صدا شنیدهام و آن تمامِ ندای تو بوده.
غبار دلتنگی چنان بر قلبم سایه افکنده که گاه بر خود، بر وجود خود شک میکنم.
آخر میدانی؟! از شدت طوفان این غبار... بارها و بیشمار خواستهام آوازهی فریادی بلند کنم که به گوش ابرهای بالای سر تو برسد و برایت از این نوا ببارند و ببارند... بلکه تو به خود آیی که یک نفر بهر تو جان میدهد.