هدایت شده از Nandemonai
به نظرم دردناک ترین چیز ، فراموش کردن آرزوهاته . اونجا که اینقدر تو دلت نگه میداری و نمیشه و نمیشه و نمیشه و هی نمیشه میشه سه ، چهار ، پنج ، شیش سال و بازم نمیشه . دیگه کنارش میزاری و خودتو قانع میکنی که آره این فقط یه آرزوی نشدنی بوده تو زندگیت مثل دوست خیالی بچگیت که یه روز قبول کردی وجود نداره و خودت اونو ساختی ، یه روزم قبول میکنی آرزوت نشدنیه و همش توهم و خیال خودت بوده .
میزاریش تو طاقچه حماقتات ، برای دوستات تعریف میکنی و میگی که عجب خیال خامی داشتی . سر خودتو با داشته هات گرم میکنی ، هنوز نبودش تو وجودت ، زندگیت حس میشه . ولی بهش بها نمیدی و میگی واقعیت همینه که هست .
بعدش یه لحظه یکی یه حرفی میزنه و تو چند دقیقه فکرمیکنی که اگه اون روز تو گذشته نمیخواستم فرار کنم ، از آدما ، از آرزوهای نشده .. .
شاید . .. فقط شاید. .. فکر میکنم شاید اگه فرار نمیکردم ، الان اون آرزوم برآورده شده بود؟!
آن روزی که غنچه های گلگون گونه هایت
به سرخی سیب میمانست
تو را در آغوش گرفتم
و تو دنیای من شدی.
زندگی ام...
و تمام فصلهای بهار عمرم.
تو را در میان شکوفه های سیب...
در آن هوا
در هوای بودنت، در آن دشت پر از گل
نفس کشیدم و بوسیدمت.