آن روزی که غنچه های گلگون گونه هایت
به سرخی سیب میمانست
تو را در آغوش گرفتم
و تو دنیای من شدی.
زندگی ام...
و تمام فصلهای بهار عمرم.
تو را در میان شکوفه های سیب...
در آن هوا
در هوای بودنت، در آن دشت پر از گل
نفس کشیدم و بوسیدمت.
بخاطر همین آدم از اینکه همش داد بزنه تا شنیده بشه، خسته میشه و ترجیح میده سکوت کنه و گاهی این سکوت انقدر عمیق و طولانی میشه که حتی صدای ضربان قلب خودش هم به گوش خودش نمیرسه...
گریه رو نمیشه نوشت
برای همین وقتی یه صفحه خالی و سفید رو جلوم باز میکنم تا بنویسم... در آخر فقط اون کاغذ خیس شده و درِ قلم حتی باز نشده.