بیا دستمو بگیر و بگو:
نگران نباش بقیه راهو من بلدم!
و باهم بدویم حتی اگه سیل مردمی رو دیدیم که برعکس ما مسیرو طی میکنن...
انقدر ناراحتم که ممکنه همین الان توی اتوبوس درحالیکه روی صندلی ردیف چهارم کنار پنجره نشستم، گریه کنم.
امروز بهترین اتفاقا در آخرین روز کاریم افتاد:))))
ساعت شیش تا هشت شب برقا رفت و نشستیم با همکارام که حدود بیست و نه و سی سالشونه، پانتومیم و بازیهای دیگه کردیم و نون بربری داغ با پنیر خوردیم.