انقدر ناراحتم که ممکنه همین الان توی اتوبوس درحالیکه روی صندلی ردیف چهارم کنار پنجره نشستم، گریه کنم.
امروز بهترین اتفاقا در آخرین روز کاریم افتاد:))))
ساعت شیش تا هشت شب برقا رفت و نشستیم با همکارام که حدود بیست و نه و سی سالشونه، پانتومیم و بازیهای دیگه کردیم و نون بربری داغ با پنیر خوردیم.
کاش میشد یجوری هتی رو همیشه در کنارم داشته باشم. بودنش فقط توی قلبم کافی نیست. من به حضور همیشگیش در کنارم نیاز دارم个个
بعضی از روزها آنقدر تاریک و سنگیناند که آدم فقط با امید میتواند از آنها بگذرد؛ امید به یک نتیجهٔ دلخواه، به اینکه این سختی بینتیجه نمیماند. و در همان تاریکی، عشق به خدا مثل نوری است که آرام راه را نشان میدهد. نه شلوغ است، نه دل را تنها میگذارد.
روزهای سخت میگذرند
اما این نور تا ابد در آسمان تاریک
باقی و درخشان میماند.