- بیمهابا -
از آن زنگ سوم که با گرمای بغض های شکسته در گلویم همراه شد. اشک های سوزان روانهی گونههایم شدند و بر کتاب فیزیک باریدند...
آن دم صبح تکراری که قدم به حیاط مدرسه گذاشتم و چشمانم خیس شدند... از آن لحظه که امیدِ استمرار و پابرجایی را در برق چشمان معلم ریاضی، لبخند معلم شیمی، حرف معلمزبان، تشویق معلمزیست، تشویق معلم عربی، دیدم. شخصیت عالی معلم دینی و حرفهای صادقانهش... اینها ترمیم نیست بر آن حس دلتنگی که برای نشستن سر کلاس، در کنار دوستی با عهدی که به چهار سال رسیده است، متحمل میشوم... حرفهایمان بعد از هر امتحان درمورد حرکات احمقانه روی برگه در جواب سوالات، نگاه کردن هایمان به یکدیگر و حس همدردی در مواقعی که واقعا دیگر نمیتوانستیم روحخود را در کلاس حفظ کنیم و باید مغز خود را فراری میدادیم. خوراکی های مشترک و ظرفهایی که در کیف هایمان جا به جا قرار میگرفت. لوازم تحریر مشترک، کتاب مشترک، امتحان مشترک، جوابهای درست مشترک و همچنین اشتباهات متشابه... والیبال، خنده، حرف، قدم زدن، مسیر مدرسه تا خانه. سلام های سر هر صبح و خداحافظی هایی که تا به خانه می رسیدیم در چت به سلام دوباره ختم میشد... حس دوری از تعلقات یک ساله در یک مکان. خاطرات خوب و بد کهرکدام ماندگارند... زود همه چیز پایان یافت و آدمی دیر عادت میکند و تا این حس تحقق مییابد باید دل را گسست و رفت. شاید میان همین رفت و آمدها، از دست دادنها و رسیدنها... شاید بین حب و بغض یک نشانه باشد برای رشد. تعالی و مقصد... آیتی برای آنچه میآید و باید از آن، آنچه را خواهد آمد جُست و از چیزی که گذشته، درسی برای آینده گرفت.
آنها در لابهلای قطرات باران
از هم خداحافظی کردند
و هرگز آن دیده های تر
در یاد نماند
دوباره تمام اتاقم در تاریکی فرو رفته بود، چیزی درون من تقلای نور میکرد... شاید اگر مانند همیشه چراغ را روشن نمیکردم، نور مهتاب از پنجره پاسخگوی من بود؛ و من بازهم در هیچِ مطلق سرگردان بودم.
در این عمر که این روزها میگذرانم همانند کودکی هستم که در میان انبوه جمعیت در بازار شلوغی مادرش را گم کردهست، نمیدانم چکار باید بکنم؛ مانند رانندهای هستم که با تنها داراییاش که ماشینش است بر جادهای بیمقصد شروع به حرکت کرده... بیهدف! در خیابان زندگی قدم میزنم، اکثر مردم ویترین شخصیتهای ساختگی هستند. چیزی را از خود نشان میدهند که به آنها تحمیل یا نشان داده شده و آنها بدون هیچ مقاومت یا پرسشی آن را پذیرفتهاند. مُدها، پوششها، رفتارها و علایق... همگی به سوی یک قله حرکت میکنند، همگی پذیرفته اند که باید شبیه دیگری باشند به قیمت فراموش کردن و نابودی حقیقت خودشان.
همه چیز اصالت خود را گم کرده است. دیگر جهان لباس زندگی و زنده بودنِ حقیقی را به تن نکرده است. جهان هم مُرده است. زندگی مُرده است! قلبهایمان مرده است چون برای درک حقیقت های وجود آفرینش نمیتپد، برای خیالات انسان های پوچ ضربانش میزند... من چه؟ من کدامین ویترین هستم؟ باید مانند کدام آنها باشم؟ آیا زور دنیا بیشتر از من است؟ من که میخواهم خودم باشم... با قلبی که برای رسیدن به تکامل روح آدمی نبض گرفته و جسمی که برای آرامش روحش آلایش های این فانی را پس میزند... اما وقتی به خود مینگرم چیز دیگری میبینم. این من نیستم! من همان گمشدهام. همان کودک گمشده در انبوه جمعیت... حالا باید چگونه مادرم و بعد خودم را در این آشفته بازار پیدا کنم؟ مادرم همان قلب و روح من است. اگر اورا پیدا کنم خود را یافتهام. شاید باید با تمام وجودم صدایش کنم... آنقدر بلند که گوش های همه کر شود جز گوش های او، یا باید بدوم؟ به دنبالش همه جا را بگردم.. آنقدر بگردم تا سرانجام او را در هنگام وصال خورشید و ماه در فراسوی ابرها، در آغوش بگیرم و بودنش را نفس بکشم... هوای او، بهترین رایحه برای طراوت زندگی است... نمیدانم... من نمیدانم. من هیچ چیز نمیدانم... من در جنگ میان نبوغ و دیوانگی سربازی هستم که آیندهی خود را فدای هویت گذشتهگانش کرده است. میدانم که هنوز زندهام و امید است که در ریههایم جاری میشود و منِ تهی را مملو از جانی مضاعف میکند. من بدنبال جلوهای نور هستم تا آن را نفس بکشم.