میان همهٔ این سیاهی، او مثل نوری است که هر از گاهی، آرام روی شانهام میافتد. نه همهٔ راه را نشانم میدهد و نه تنهایم میگذارد. فقط میگوید: «همین قدم را برو. کافی است.»
من هم میروم. با همان نور کوچک، با همان امید.
سیب.
بعضی از روزها آنقدر تاریک و سنگیناند که آدم فقط با امید میتواند از آنها بگذرد؛ امید به یک نتیجهٔ
شاید مرا رها کرده
و دلم تنها مانده
دارم قلبها را میشکنم و اشکهای خودم سیلابِ روان است...