آنها در لابهلای قطرات باران
از هم خداحافظی کردند
و هرگز آن دیده های تر
در یاد نماند
دوباره تمام اتاقم در تاریکی فرو رفته بود، چیزی درون من تقلای نور میکرد... شاید اگر مانند همیشه چراغ را روشن نمیکردم، نور مهتاب از پنجره پاسخگوی من بود؛ و من بازهم در هیچِ مطلق سرگردان بودم.
در این عمر که این روزها میگذرانم همانند کودکی هستم که در میان انبوه جمعیت در بازار شلوغی مادرش را گم کردهست، نمیدانم چکار باید بکنم؛ مانند رانندهای هستم که با تنها داراییاش که ماشینش است بر جادهای بیمقصد شروع به حرکت کرده... بیهدف! در خیابان زندگی قدم میزنم، اکثر مردم ویترین شخصیتهای ساختگی هستند. چیزی را از خود نشان میدهند که به آنها تحمیل یا نشان داده شده و آنها بدون هیچ مقاومت یا پرسشی آن را پذیرفتهاند. مُدها، پوششها، رفتارها و علایق... همگی به سوی یک قله حرکت میکنند، همگی پذیرفته اند که باید شبیه دیگری باشند به قیمت فراموش کردن و نابودی حقیقت خودشان.
همه چیز اصالت خود را گم کرده است. دیگر جهان لباس زندگی و زنده بودنِ حقیقی را به تن نکرده است. جهان هم مُرده است. زندگی مُرده است! قلبهایمان مرده است چون برای درک حقیقت های وجود آفرینش نمیتپد، برای خیالات انسان های پوچ ضربانش میزند... من چه؟ من کدامین ویترین هستم؟ باید مانند کدام آنها باشم؟ آیا زور دنیا بیشتر از من است؟ من که میخواهم خودم باشم... با قلبی که برای رسیدن به تکامل روح آدمی نبض گرفته و جسمی که برای آرامش روحش آلایش های این فانی را پس میزند... اما وقتی به خود مینگرم چیز دیگری میبینم. این من نیستم! من همان گمشدهام. همان کودک گمشده در انبوه جمعیت... حالا باید چگونه مادرم و بعد خودم را در این آشفته بازار پیدا کنم؟ مادرم همان قلب و روح من است. اگر اورا پیدا کنم خود را یافتهام. شاید باید با تمام وجودم صدایش کنم... آنقدر بلند که گوش های همه کر شود جز گوش های او، یا باید بدوم؟ به دنبالش همه جا را بگردم.. آنقدر بگردم تا سرانجام او را در هنگام وصال خورشید و ماه در فراسوی ابرها، در آغوش بگیرم و بودنش را نفس بکشم... هوای او، بهترین رایحه برای طراوت زندگی است... نمیدانم... من نمیدانم. من هیچ چیز نمیدانم... من در جنگ میان نبوغ و دیوانگی سربازی هستم که آیندهی خود را فدای هویت گذشتهگانش کرده است. میدانم که هنوز زندهام و امید است که در ریههایم جاری میشود و منِ تهی را مملو از جانی مضاعف میکند. من بدنبال جلوهای نور هستم تا آن را نفس بکشم.
در زیر همین سقف آبی.
ما در هوای همین شهر، نفس میکشیم... با صدای پرندگان همین نواحی طلوع را میبینیم و شب با غروب همین خورشید که از نگاه من و تو خاموش میگردد، سوی شب روانه میشویم...
اما مدت هاست که در هوای با تو بودن، نفس نکشیده ام. زندگی نکرده ام... و تو را نداشته ام...
وقتی بغض حنجره ام را شکافت و رگهای چشمانم را درید، تو نبودی. وقتی بجای شانه های تو، سرم را به دیوار تکیه دادم و چشمانم را بستم و از داغیِ قطره های اشک، سوختم. تو نبودی. نیستی و من میسوزم. در آتش نبودنت میسوزم. تو رفته ای و دیواری از فاصله میان ما بنا شده اما دود خاکستر خاطراتمان هنوز جان دارد و هر لحظه، چشمانم، قلبم و وجودم را در مِهی از غبار دلتنگی فرومیبرد و در خود محو میکند...
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما خیلی دوریم از هم
اما قلبهامون در کنار هم میتپه