در زیر همین سقف آبی.
ما در هوای همین شهر، نفس میکشیم... با صدای پرندگان همین نواحی طلوع را میبینیم و شب با غروب همین خورشید که از نگاه من و تو خاموش میگردد، سوی شب روانه میشویم...
اما مدت هاست که در هوای با تو بودن، نفس نکشیده ام. زندگی نکرده ام... و تو را نداشته ام...
وقتی بغض حنجره ام را شکافت و رگهای چشمانم را درید، تو نبودی. وقتی بجای شانه های تو، سرم را به دیوار تکیه دادم و چشمانم را بستم و از داغیِ قطره های اشک، سوختم. تو نبودی. نیستی و من میسوزم. در آتش نبودنت میسوزم. تو رفته ای و دیواری از فاصله میان ما بنا شده اما دود خاکستر خاطراتمان هنوز جان دارد و هر لحظه، چشمانم، قلبم و وجودم را در مِهی از غبار دلتنگی فرومیبرد و در خود محو میکند...
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما خیلی دوریم از هم
اما قلبهامون در کنار هم میتپه