سلام دنیل.
امیدوارم حالت خوب باشه و چشمهای غمگینت از اشک تر نباشن. خیلی وقته ندیدمت و باهات صحبت نکردم. از اون روزی که هر کدوم مسیر خودمون رو رفتیم و از هم جدا شدیم برای همیشه... از اون شبی که تا صبح باهم چت کردیم و من دیگه نتونستم از پشت اشکهام پیاماتو واضح ببینم و بخونم و فقط چشمامو بستم و به روزایی فکر کردم که در کنار هم بودیم... و خوابیدم
وقتی از خواب بیدار شدم، میدونستم که همه چیز تموم شده و تو دیگه نیستی. هربار یه اتفاق برام رخ میداد، میخواستم برات تعریف کنم اما نبودی. اگر ناراحت بودم میخواستم بهت بگم اما نبودی. اگر خوشحال بودم... اگر... تو نبودی. ما برای همیشه از هم دور شدیم... انقدر دور که حضورت برام شده مثل یک نقطه ی سیاه در صفحه ی زندگیم که حالا داری کامل محو میشی گویا که هرگز نبودی. نمیدونم الان کجایی و چیکار میکنی و آیا زخمهای قلبت ترمیم شدن یا نه. دستی هست که اشکاتو از روی گونه هات پاک کنه یا نه. گوشی هست که بهت با تمام وجود گوش بده یا نه. دستی هست که با تمام مهر وجودش بغلت کنه یا نه. چشمی هست که با عمق محبت نگاهش بهت نگاه کنه یا نه. عشقی هست که برات خرج بشه یا نه. حسی هست که برات ابراز بشه یا نه. صدایی هست که متفاوت و موندگار صدات کنه یا نه... نمیدونم... شاید حالا همون دنیلی شده باشی که گریه میکردی و ترس داشتی از تبدیل شدن بهش... شاید حالا تو، جای من باشی.