وقتی او در ظلمت نگرانی، دچار گمگشتگی میشد، نور امید دیدار نوزادش، جلوهای روشن در برهوت ناامیدیهایش بود.
هنگامیکه دلتنگی در سراسر دریای وجودش امواج متلاطم میانداخت، فکر رسیدن به آرامش ساحل، طوفان را آرام میکرد.
و صدای آن بارانی که از آسمان سرخ خمار چشم هایت بر سرزمین آرام گونه هایت میبارد، قلب مرا به اندازه ی فاصله ای که جسم هایمان از هم دور است، از هم میپاشد و از غم تو غمزده ام... مدت هاست هر آنچه را که میبینم، تو را از نظر میگذرانم... وقتی در خیابان قدم میزدم و صدای خش خش برگ های شکننده را شنیدم، به دنبال ندایی از تو که مرا میخوانی به هرسو نگریستم؛ اما تو را نیافتم. هنگام صبح که به مدرسه رسیدم و دیدم که هرکس دوستش را در آغوش گرفته و باهم میخندند، تو را جویا شدم اما نبودی. وقتی سرما تا عمق رگه های جانم را میسوزاند؛ میخواهم دست های مهربان و گرم تو را بگیرم و باهم در زیر نور آفتاب بنشینیم... ولی روزهای زیادی است که ما در کنار یکدیگر طلوع خورشید را ندیده ایم... حالا هر بار باید بگویم ای کاش اینجا بود، ای کاش باهم بودیم، ای کاش میتوانستم در همین لحظه به او نگاه کنم و لبخند بزنم و لبخندش را ببینم. ای کاش اینجا بود تا صدایش را میشنیدم... و ای کاش اینجا بود تا سَرم را بر روی شانهاش میگذاشتم و با آرامشی که از او سهم من است، به آرامی چشم هایم را میبستم...
مبینای عزیزم! دلتنگ روزهایی هستم که خاطراتی ماندگار برای این روزهای دوری، ساختیم و نمیدانستیم شاید زمانی برسد که برای چند لحظه ای باهم بودن، بیش از حد همه چیز سخت باشد... اما دل روشن است و با امید! از آن رو که ما بازهم میتوانیم نور امید را در هنگام نگاه به یکدیگر در اقیانوس وجود دیگری، پیدا کنیم و به سوی همان ستاره ی روشن، حرکت کنیم... شاید دست در دست یکدیگر با خنده هایی از ته دل و مداوم.
تولدت مبارک عزیزم.🫂
ابتدا شد مرهم بر ترک های نشسته بر شیشه
در انتها قلبی فتاد در قعر و شد بینهایت تیکه
در درون خود چیزی شبیه به یک باتلاق احساس میکنم، باتلاقی که قلبم را بلعیده است و هرچه بیشتر برای رهاییش تلاش میکنم، به مرگ نزدیکتر میشوم...
شاید مرگ همان رها شدنی باشد که به دنبالش هستم! شاید تنها حکم آزادی از زندان دنیا، مرگ باشد! مرگ.
کلمه ای با سه حرف و بدون نقطه...
عجیب است و شگفت آور. آیا مرگ فقط نفس نکشیدن و چشمهای خود را بستن است؟ من اینطور فکر نمیکنم... مرگ یک لحظه است اما میتواند تا لحظههای بسیار پس از خودش تورا بارها بمیراند. من سالهاست که مردهام... من همان زمانی به مرگ محکوم شدم که دیدم کفنت را باز کردند و چهرهات را برای آخرین بار نشانمان دادند و بعد تورا در آن جای خاکی.. زیرزمین.. تاریک.. تنگ.. طاقت فرسا.. کوچک.. اتاقکی برای ابد.. تورا در قبر گذاشتند.. چگونه توانستند؟ دستهای بزرگ و مردانهشان دربرابر گریهها و التماس های کودکانهام برای پس گرفتنت، بسیار قویتر و بیرحم بودند.. آنها از اشکهای بیصدایم ظالمتر بودند... آنها خاک میریختند... چگونه؟
چطور میتوانستند آن همه خاک بر روی جسم نحیف و استخوانیات بریزند؟ تو فقط دوازده سال داشتی... وزن آن خاک ها که داخل قبر بر روی جسم بیجانت ریختند چندین برابر بیشتر از تو بود... چرا رفتی؟ مامان بعد از رفتنت نابود شد. بابا شغلی پیدا کرد که هر دو سه ماه یکبار به خانه بیاید، تا مجبور نباشد عمرش را در خانهی بدون تو بگذراند. من میدیدم که مامان برای نبودن تو نابود میشد... اما هیچ کاری از دستم بر نمیآمد... همه فکر میکردند نمیفهمم. نمیدانم... اما من بیشتر از همهی آنها مرگ تورا احساس کردم.. رفتنت را.. نفس نکشیدنت را.. جسمت را که دیگر نبود.. لباس هایت که نمیدانم چطور از چشم مامان ناپدیدشان کردند تا آنها را با خون چشمهایش نشویَد. تمام وسایلت را بردند... البته ما که آن موقع جز یک چمدان وسیلهای نداشتیم... منظورم همان چنددست لباس تو است... ای کاش میتوانستم سر همهشان فریاد بزنم و بگویم بروید به جهنم! و آنها واقعا به جهنم بروند. در همهی این سالها نبودن تو مجازات من بود... الان هم همینطور است. زمانیکه از ته دل میخندم... ته دلم غم توست. اعماق وجودم غم تورا در خود دفن کرده. قلب من با تک تک رگههایش غم تورا پمپاژ میکند تا با تمام خود، همیشه نبود تورا احساس کنم. و من هرلحظه بیشتر در آتش نبودنت میسوزم.
چرا رفتی؟ چرا تو باید میرفتی؟ چرا من نه؟ قطعا اگر تو میماندی مامان همان مامان همیشگی میماند. بابا همان بابای قبل از تو. کاش تو میماندی و من میرفتم. کاش خدا من را برای بردن به آسمانها انتخاب میکرد. کاش آن روز من با دوچرخه به زمین میخوردم و کاش تو هرگز سوار دوچرخه نمیشدی... ای کاش میماندی عزیزِ از دست رفتهام. نمیدانم چگونه از نحسی این سالهای دوری بگویم... میدانم که از آسمانها میبینی.. خانهی خودت را از آن بالا میبینی. زندگی خانوادهات را میبینی.. من مامان و بابا را میبینی... تو تا ابد در قلب ما حفظ شدهای.. دلم برایت از شدت دلتنگی، مُرده است.
مدت ها قبل بذری از غم در وجودم کاشته شده و حال به درختی عظیم پدید گشته است. سایهی تاریکش همچون خیمه ای تمام هستی ام را در بر گرفته و در هاله ای از ظلمت فرو برده... من رهگذری خسته و پناه آورده به پناهگاه شاخهسار های درخت... در پایش نشستم و به تنه ی سختش تکیه زدم. به افق های دوردست که مرا به حرکت فرا میخواندند دیده میچرخاندم. پس از گذری انگار ریشه های درخت از زمین به سوی جانم میآمدند و مرا در بند محبوس میکردند... به دورم میپیچند و من فارغ از راهی برای نجات در بُهت سِیر میکردم. ریشه ها مرا همچون جزئی از کل خود نمودند و دیگر چیزی از من باقی نمانده بود. آنچه بود جزئی از ریشه های درختِ غم بود که حالا من در ریشه هایش بیجان گشته بودم. با گریه هایم به جانِ درخت، حیاتی نو می بخشیدم. هر بغض که میشکست، برگی تازه از درخت سبز میشد. هر آه من با نغمه ای از پرنده، بر روی شاخه ی چوبی به ساز در میآمد و هر غم من ریشه ای در وجودم میدواند...
وقتی غم توی اعماق قلبم خونه کرده باشه و مثل یه میخ داغ توی ماهیچه قلبم مداوم فرو بره؛ بیشتر میخندم، بیشتر حرف میزنم، انرژی بیشتری دارم، چشمام براق تر بنظر میان، برونگرا تر میشم و بیشتر شیفتهی اجتماعم...