گفتی کسی اومده و شده بود چراغی روشن توی تاریکی زندگیت و دقیقا زمانی که وجودت به جلوه ای روشن تبدیل شده بود، دوباره تو رو توی تاریک ترین نقطه ی آسمون قلبت رها کرده بود... تا از این به بعدش ستاره ها راهو برات همواره نور ببخشن؛ ولی تو برخلاف میل همیشگیت این بار تصمیم گرفتی بجای همراهی ستاره ها به آغوش ماه پناه ببری چون احساس کردی فقط اونه که میتونه با تمام ذرات وجودش، تنها شدن و تنهایی رو درک کنه و بجای سرزنش یا تحقیر فقط زخمهای گره خورده ی توی قلبت رو ترمیم کنه و مِهر خودش رو لابلای جای کبودی ها جا بزاره. نور ماه برات مثل یه دارو عمل کرد... وقتی بهش زل میزدی همه ی هستی وجودت از امید و عشق لبریز میشد. اون پر نورترین قسمت قلبت رو برای خودش انتخاب کرده بود و تو با تمام احساست جایی رو کاملا متعلق به اون تلقی میکردی که تا همیشه از وجودش خالی میموند...
تو هیچوقت درخشش ماه رو به چشمک ستاره ها نفروختی...
گرچه اندک همنفس شد با هوایت ریههایم
من بیشمار لحظهی تار را با تو روشن ساختهام