بیپروا میروم
چون شکست هم بخشی از این مسیر است
از آن میآموزم و میسازم
تا حقیقت وجودم را در آغوش بگیرم
با صدای رعد و برق
با شجاعت و اراده
میزنم بر طبل زندگی
چون هنوز با ریتم این قصه نواخته میشود
و داستان من ادامه دارد
در هر زخم امیدی است
در هر سایه نوری نهان
بگذار دنیا ببیند
من از شکست هایم برمیخیزم
در این زمان
در دل هر شکست، گلی میشکفد
درد را به یاد داشته باش
اما تسلیم نشو. اینجا پناهگاه نیست
زندگی داستانی پر از بهار و پاییز است
گاهی زمین میخوری
انگار جسمت توان ایستادن ندارد
ولی درونت شعله ای سوزان است
که از هر خاکی، بذر امید میکارد
نه. نمیخواهم در یاد شکست بمیرم
بلکه باید از آن بال های جدید بسازم
و هربار که به زمین میافتم، یاد بگیرم
که چطور پر وا کنم و بلند شوم
و پرواز کنم
چشمانم را به آسمان میدوزم
در آنجا نور را میبینم
که به خاطر هر تاریکی درونم
در انتظار شکفتن است
خودم را از دست نخواهم داد
چون زندگی جاریست...
و هنوز باران میبارد...