شاید دیگر باهم صحبت نکنیم اما هرگز فرکانس صدایت را در هنگام تکرار دوستت دارم، فراموش نخواهم کرد. خیلی وقت است که دستان سردم در آغوش گرمای دستهایت جای نگرفته اند اما من هنوز 'ما' را تصور میکنم که دست در دست یکدیگر در خیابان های شهر قدم میزنیم. پاییزها بعد از تو آمدند و رفتند... و من از هر قطره ی باران تو را جست و جو کردم و تو را در اشکهای جاری بر گونه هایم یافتم... برف بارید و من در سکوت سفیدی برف، آرامش تو را نهان دیدم. هرکه مرا صدا زد، به امید دیدن روی تو سوی او نگریستم... در تاریکی آسمان شب به دنبال ستارهی تو، تا طلوع آفتاب صبر کردم و با آرزوی خود را یافتن در آغوشت قاصدک را به سمت آسمان روانه کردم. به گوش رسیدن هر صدای زنگ، قلبم را در هم میکوبد... در هیاهوی جنون. میدانستم و میدانم که نبودهای. نیستی و نخواهی آمد. اما زنده ای در هر نفس من که جز هوای تو نتوانم زیستن را ادامه دهم...
شاید روح، نوازش یابد اگر از توصیفت آغاز کنم... از چشمهای قشنگ و درخشندهات که بیشک کهکشانی بینهایت در اعماقش نهادینه شده است. موهای تیرهرنگت همچون شبی پر ستاره در نزدیکی پرتو خورشید تجلیگه نور است و آن دستهای سفید و مهربانت، خواهانِ رسیدن به آیندهی خوشرنگتر و فردای شبهای تار است... به شیرینیِ لحظهی دستیابی به رویاهای دیرینه.
میگذرد... و هر دم که نفسی میآید، از مبدأ پیدایش خود دور و به نهایتِ خویش نزدیک میشویم... اما آنچه باقی میماند خاطرات این سفر است... و خاطرات ماندگار همسفران!
در این مسیر که باهم همراه شدهایم، سفر مشکل است و پر تلاطم؛ اما موج دریا در ساحل آرام میگیرد... و دریای دوستی پر از آرامش ساحل و خروشان امواج است.
امید است و دل روشن، که همسفر و هممسیر خوب برای یکدیگر باشیم.
[برای زمزمهی صدایت به وقت خواندنش]
عشق همیشه برندس. عاشق بشید و عشق بورزید. عشق به دریای محبت. عشق به یگانه معشوق عاشقان!