{﷽}
#قسمت_اول_چهارشنبه_های...
#بر_اساس_واقعیت
مُدام حرفهای لیلا درذهنم رژه می رفت...
نازنین نمی خوام اذیتت کنم ولی...ولی... یه مسئله خیلی مهمی را باید بهت بگم! حالت چهره اش از گفتن حرف خوبی خبر نمی داد!!!
دستاش می لرزید!
درست مثل صداش!
انگار که خیلی نگران باشه...
گفتم: لیلا چی شده؟!
چرا قیافت اینجوریه!!!
نگرانم کردی دختر!
بگو دیگه...
من من کنان گفت: راستش امید... امید...
اسم امید که اومد تنم لرزید!
گفتم: امید چی؟!
چیزی شده؟!
نصفه جونم کردی خوب حرف بزن...
ادامه داد: اما صداش از ته گلوش می اومد...
انگار می ترسید بگه!
امید یک ماهی هست... یک ماهی هست... که مدام به من پیام میده! تا اینکه دیروز اومد پیشم و بهم
پیشنهاد داد که...
دیگه نمی فهمیدم لیلا چی میگه!
مثل آدمی که بهش شوک الکتریکی وصل کرده باشن...
با حالت برافروخته گفتم: دروغ میگی!
می خوای بین ما را بهم بزنی که چی بشه!!!
آخه چرا لیلا تو دوست منی؟
نذاشت حرفم تموم بشه!
گوشیش رو از داخل کیفش آورد بیرون...
دلم می خواست از دستش می افتاد و خُرد می شد ولی چیزهایی رو که می خواست بهم نشون بده نمی دیدم...
دستای لرزونش چنان با سرعت روی صفحه ی گوشیش سُر می خورد به سمت پیام ها می رفت که انگار برای اثبات حقانیتش طناب دار را از گردنش باز کنه!
و باز شد فایل پیامها...
_لیلا خانم سلام چند وقت است که احساس می کنم نسبت به شما حس خاصی دارم....
_لیلا جان من شبها خواب ندارم میشه یک کلمه جواب بدید لااقل آروم بشم...
_لیلا... لیلا جان... لیلی من...
ولی لیلا هیچ کدوم از پیام ها رو جواب نداده بود...
دیگه دلم نمی خواست ببینم...
چقدر شبیه پیام هایی بود که روز های اول به من می داد!
_نازنین خانم سلام چند وقت است احساس می کنم نسبت به شما حس خاصی دارم... و....
چقدر ساده بودم من....
منی که همه به عنوان دختر عاقل می شناختند! چقدر راحت گول خوردم!!!
نگاهم به حلقه نامزدیم افتاد که به دستم بود...
فقط اشک بود که روی گوشی اَپل لیلا می ریخت...
دستش رو انداخت دور گردنم و گفت: می فهممت نازنین!!! نمی دونم چرا اون لحظه حالم حتی از لیلا هم بهم می خورد...
دستش رو برداشتم و با تمام سرعت دور شدم...
صدای لیلا که دنبالم می دوید و مُدام می گفت: نازنین صبر کن... نازی صبر کن!!!
توی سالن دانشگاه می پیچید و همه خیره به ما...
و صدای پچ پچ بچه ها....
انگار گوش هایم حساس تر از همیشه شده بود....
یکی از بچه ها می گفت: دوباره این
دخترا لوس بازیشون گل کرد!
اگر لیلا به موقع نرسیده بود دستم روی گونه هاش یه یادگاری حسابی می گذاشت!
انگار دنبال یکی بودم عصبانیم را خالی کنم...
دانشجوی بیچاره نفهمید از کجا فرار کنه...
مچ دستم که گره خورده بود به دستهای
لیلا را با تمام عصبانیت رها کردم و
گفتم: ولم کن لیلا حالم از تو ...
از امید...از خودم... از همه بهم می خوره!
بذار برم و به درد خودم بمیرم...
و با همون سرعت از دانشگاه خارج شدم بی هدف در خیابانها راه می رفتم و اشک می ریختم...
با خودم فکر می کردم چطور امید تونست با من این کارا بکنه!
چرا نامرد لیلا را انتخاب کرد! این همه دختر توی دانشگاه ما! چرا دوست من!
حالا به مامان بابام چی بگم! چطوری توضیح بدم بعد از اون همه اصرار برای قبول کردن امید و ماجرای خواستگاری و انگشتر نشون آوردن!
چقدر احساس تنهایی می کردم...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
#سلام_امام_زمانم❤
سلام ایکه واجبتریندعا، دعایظهور شماست💚🤲
📖 السلام علیک یا میثاقالله الذیاخذهو وکده...💫
سلام بر تو ای مولایی که در عالم عهد از همه پیمان گرفته شد تا چشم به راهت باشند و دعاگوی ظهورت.🌻🌤
⚘زیارت آل یاسین⚘
بگیر جان مرا رد مکن مرا آقا...
که من بدون نگاه تو ، جان نمی خواهم
#اللهمعجللولیڪالفرج
🌹@Zanjan_tanhamasir
•┄❁بِـسْـمِاللّٰهِالࢪَّحمنِالࢪَّحیمْ❁┄•
سلام و ادب احترام محضر مبارک شما خوبان ✋
صبح پنجشنبهتون بمهر و عافیت 🌺
ان شالله ثانیه به ثانیه لحظات تون حال دلتون عمیقاً خوب باشه🌷
✨ امروز را برای بیان احساس به عزیزانت غنیمت شمار، شاید فردا احساسی باشد
اما عزیزی نباشد ...
تا عزیزانمان کنارمون هستن، قدر بدونیم که فردا خیلی دیره....
که فردا روزی یا عزیزمان از دستمان رفته و یا خودمان ....
همدیگر را دریابیم بی منت و بی توقع....
روزتان بخیر و عافیت🌺
🌹 @Zanjan_tanhamasir
📌 بانوی خانهداری که در جلسه دیروز با رهبری صحبت اعتراضی کرد: این حد از آزادی بیان برایم جالب و باعث تعجب بود
همیشه فکر میکردم افرادی که در بیت جلوی رهبری صحبت میکنند، خیلی تحت فشار هستند، اما حتی کسی حرفهایی که می خواستیم بزنیم را هم چک نکرد.
پریچهر جنتی به وضعیت و کیفیت ساخت مسکن بصورت عمودی و آپارتمان نشینی نقدهای تندی داشت.
#دیدار_بانوان_با_رهبری
🌹@zanjan_tanhamasir
✅ برای اموات فاتحه کبیره بخونید.
#پنجشنبه ها می آیند که به یاد ما بیاورند، کسانی بودند که فکرش را نمی کردیم یک روز نباشند ...
یکی از علمای شیعه به نام شیخ مهدی فقیهی جهت استخاره و رفع گرفتاری نزد آیت الله بهجت میرود.
آیت الله بهجت به ایشان میفرماید:
چرا فاتحهی کبیره نمیخوانید⁉️
شیخ مهدی میپرسد، فاتحهی کبیره چیست⁉️
آیت الله بهجت میفرماید: 👇
🔹سوره حمد یک مرتبه
🔹چهار قل هر کدام یک مرتبه (سورههای توحید، کافرون، ناس و فلق)
🔹سوره قدر هفت مرتبه
🔹 آیت الکرسی سه مرتبه
سپس آیت الله بهجت میفرماید:
هرکس برای میتی اینگونه فاتحه بخواند، هم رفع گرفتاری از خودش میشود و هم گنجی است برای میت.
شیخ مهدی فقیهی میگوید:
به روستای خودمان رفتم و بر سر قبر پدر و مادرم فاتحهی کبیره را خواندم و به قم بازگشتم. شب عمهام خواب پدر و مادرم را میبیند که خمرهای از طلا و جواهرات در مقابلشان است.عمهام از من پرسید چه خیراتی برای پدر و مادرت فرستادی؟
گفتم: فاتحهی کبیره را خواندم.
مشخص شد روزی که من فاتحهی کبیره را برای پدر و مادرم خواندهام، رحمت واسعهای از طرف خداوند شامل حالشان شده است. در ضمن به برکت خواندن فاتحهی کبیره، گشایشی نیز در زندگیام مشاهده کردم.
🌹@Zanjan_tanhamasir
52.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زبان حال جگر سوز خانم ام البنین...
😭😭😭
نبودم ندیدم که محشر به پا شد..
شنیدم دو دست تو از تن جدا شد..
تو تنهایی گوش کنید...🎧
#علمدار_حسین
#مادر_ادب
🌹 @zanjan_tanhamasir
عرض سلام وادب و تسلیت
درخدمت شما همراهان عزیز
#کانال تنهامسیرزنجان
هستیم با پنجشنبه های😊
#تربیت_فرزند_برسبک_تنها_مسیر🎊
مباحث اش فوق العاده هست بهرمند بشید😍