eitaa logo
تنهامسیری های زنجان 🇵🇸
896 دنبال‌کننده
7هزار عکس
4.6هزار ویدیو
51 فایل
به تنها مسیر آرامش زنجان خوش آمدید.🌼 کپی مطالب با ذکر صلوات برای فرج مولا ، آزاد میباشد.🌱🌱 آیدی ادمین @meraj1_313 لینک کانال با ما همراه باشید👇👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1759117344C4166aadb31
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم رب الشهدا والصدیقین 👈نگاه عامیانه به منجی(۱۴) ج)نجات از ظلم و دیگر هیچ(۴) 🔰می دانیم که امام عصر(عج) زمانی ظهور خواهند کرد که ظلم فراگیر شده باشد، مردم از ظلم خسته شده باشند و منتظر کسی باشند که آنها را از این ظلم برهاند، اما باید مردم آمادگی پذیرش عدالت و لوازم آن را هم داشته باشند.✔️ 👈 همچنین باید ریشه های مظالم را هم، هرچند به صورت اجمالی، بشناسند. ↩️ تنها در این صورت است که اگر (عج) ظهور کنند، موجی از اقبال به ایشان به وجود خواهد آمد و مردم دنیا از ایشان تبعیت کرده، و حکومت حق سهولت در جهان مستقر خواهد شد. ⚠️ اما نگاه عامیانه این است که تصور کنید ظلم، موجی را در اقبال به حضرت ایجاد خواهد کرد و بدون آمادگی عمومی برای پذیرش عدالت و لوازم آن، حکومت حضرت تنها برآن موج استوار خواهد شد.❌ ⭕️ این یک تصور سطحی است.مگر خدا دنبال موج می گردد که بخواهد حکومت حق را بر روی موج نارضایتی مردم از ظلم سوار کند؟ ✅ اساسا خدا به امواج گذرا اهمیت نمی دهد و بنا ندارد که دین را بر روی امواج جلو ببرد. اگر هم زمان از امواج اجتماعی برای پیشبرد بخشی از امور دین بهره بگیرد، خودش زمینه های شکستن آن امواج را با امتحانات سهمگین فراهم خواهد آورد.👌 برای درک دقیق تر این سخن،باز هم برگردیم و نگاهی به تاریخ صدر اسلام بیندازیم:👇 👈 در اواخر عمر شریف پیامبر(ص) و در زمانی که نیروهای قدرتمندی دور پیامبر(ص) را گرفته بودند، موج بزرگی از گرایش به اسلام پدید آمد: وَ رَایتَ النَّاسَ یَدخُلُونَ فی دینَ اللهِ اَفواجاً، فَسَبِّح بِحَمدِ رَبِّکَ... و(هنگامی که) ببینی مردم گروه گروه در دین خدا داخل می شوند،پس پروردگارت را تسبیح و حمدگوی. ⏳ادامه دارد... ┅═ 🌿🌸🌿 ═┅ @Zanjan_tanhamasir ┄┅═✧❁✧═┅┄
تنهامسیری های زنجان 🇵🇸
💕➖💕➖💕➖ 💍#ازدواج_تنها_مسیری #ادامه_قسمت_16 💠و برای شرایطی که طرف می‌تونه عقد دائم بکنه، نه اصلاً هم
💕➖💕➖💕➖ 💍 👩‍❤️‍👨 🌱بسم الله الرحمن الرحیم 💠یکی از مسائلی که در جامعه ما متاسفانه وجود داره نگاه‌های غلط نسبت به ازدواج هست و خصوصا ازدواج افرادی که حالا شاید ظاهر تناسبی با هم‌دیگه نداشته باشن 🔰مثلاً یکی مطلقه هست بعد بخواد با یه پسر مجردی مثلاً ازدواج بکنه، همه یه نگاه بدی پیدا می‌کنن به این‌ها 😒 در حالی که اصلاً این بد نیست و این‌ها می‌خوان که ازدواج کنند.💯 این‌که اشکالی نداره یه خانمی که مطلقه است با یه پسری که درواقع مجرد بوده ازدواج کنه هیچ‌کسی نگفته که همچین ازدواجی اشکال داره 👌 💕و ملاک اصلی زندگی خوب همینه که این دوتا درک و فهم زندگی رو داشته باشن✔️ 🔅از این جهت که خودشون رو آماده کنن برای و طبیعتاً آمادگی هایی رو توی ازدواج به دست بیارند. 🔷 و یا مثلاً یه موردی ممکنه سنشون، سن دختر بالاتر از پسر باشه چه اشکالی داره؟ هیچ اشکالی نداره.☺️
تنهامسیری های زنجان 🇵🇸
#چهارشنبه_های... #بر_اساس_واقعیت #قسمت_شانزدهم خانم حسینی قهوه سفارش داد من و لیلا نسکافه... هن
بحث داشت به جاهای جالبش می رسید که ایندفعه گوشی لیلا زنگ خورد عذر خواهی کرد و گوشی رو از داخل کیفش برداشت نمی دونم کی بود که با دیدن شماره هول کرد! و از سر میز بلند شد این کارهای پیش بینی نشده لیلا همیشه روال عادی همه چیز رو بهم می زد! بعد چند لحظه خیلی با عجله اومد و کیفش رو برداشت و گفت: ببخشید من یه کار خیلی مهم برام پیش اومده شرمنده باید برم... چشمهام گرد شد و گفتم: لیلا جان کجا؟! بعد هم با اشاره ی ابرو بهش فهموندم خانم حسینی بخاطر ما وقت گذاشتن ... نگاهی بهم کرد و گفت: نارنین جون شرمنده! کارواجبه! بعد رو کرد به خانم حسینی و گفت: شما بقیه مباحث رو به نازنین توضیح بدید من از نازی می پرسم و بعد با سرعت نور از ما دور شد... رفتار لیلا یه جوری شده بود! هیچ وقت پیش نیومده بود رفیق نیمه راه بشه! بهر حال دیگه هیچ کاری نمی شد کرد! از خانم حسینی عذر خواهی کردم و گفتم: ببخشید دیگه ظاهرا خیلی کارش مهم بوده وگرنه اینجوری نمی ذاشت بره... خانم حسینی لبخندی زد و گفت: اشکالی نداره عزیزم اصلا میخوای بحث رو بذاریم برای یه وقت دیگه که لیلا هم باشه! گفتم: اتفاقا فکر خوبیه با هم باشیم بحث جذابتر هست از خانم حسینی خدا حافظی کردم و با سرعت رفتم که به لیلا برسم هنوز به انتهای بوستان نرسیده بودم که لیلا رو دیدم ایستاده ومنتظر ماشین بود اومدم داد بزنم لیلا وایستا با هم بریم اما با صحنه ایی که دیدم خشکم زد!!! یعنی درست می دیدم لیلا سوار ماشین شد!؟ چطور ممکنه!؟ نه امکان نداره! لیلاهمچین کاری نمی کنه! نه... نه... ولی چشمهام درست دیده بود امید بود... چنان در بهت قرار گرفته بودم که نمی تونستم تکون بخورم... با دستی که یکدفعه به شونه ام خورد پریدم! خانم حسینی بود گفت: به دوستت نرسیدی بیا من می رسونمت... چنان شوکه بودم که اصلا چیزی نگفتم خانم حسینی دستم رو گرفت و به سمت ماشین راه افتادیم... انگار متوجه تغییر حالت من شده بود! گفت: چیزی شده نازنین جان! کمکی از دست من بر میاد؟ با اشاره ی سر گفتم: نه ... ذهنم آشوب شده بود یعنی کسی که به لیلا زنگ زد امید بوده... یعنی اینها با هم هماهنگ کرده بودند... چرا لیلا هول شد ... چرا امید با ماشینش اومده بود دنبال لیلا... و هزار چرای دیگه... سوار ماشین خانم حسینی شدیم در سکوت کامل... خانم حسینی که کاملا فهمیده بود چیزی شده سکوت کرد.. بعد از لحظاتی پرسید مسیرت کجاست نارنین جان؟ با بغض گفتم: نمیدونم... از اول هم نمی دونستم تو چه مسیری دارم میرم... خسته ام ازمسیرهای پرتکرار غلط... خسته ام از آدم های چند بعدی.... و بعد هم زدم زیر گریه... حالم دست خودم نبود... چطور می تونستم از دوست خودم هم رو دست بخورم! نویسنده: